مىگوئى و محمّد مرا هرگز زينهار ندهد ، و صفوان از بهر آن چندين مىترسيد كه چون پدر وى در غزو [ بدر ] بقتل آوردند [ 1 ] ، بعد از ان زرى چند بسيار از عمير بر خود گرفته بود و او را به مدينه * فرستاده بود تا پيغمبر را ، عليه السّلام ، بقتل آورد ، و جبرئيل ، عليه السّلام ، فرود آمده بود و سيّد ، عليه السّلام ، از ان خبر باز داده بود ، و چون عمير به مدينه رسيد ، سيّد ، عليه السّلام ، از ان خبر باز داد و وى مسلمان شد ، و حكايت آن از پيش برفت [ 2 ] . پس از اين جهت هر چند عمير مىگفت او را كه : اى صفوان ، اين خيال از خود بيرون كن و چندين از محمّد مگريز كه وى ابن عمّ تو است و هر عزّى و شرفى كه وى را باشد از ان تو باشد و ترا بدان خرّم مىبايد بودن ، كه وى از ان كريمتر است و حليمتر و صادقتر كه بعد از ان كه أمان بداده باشد چيزى از كسى در دل گيرد يا خلافى در قول خود راه دهد ، فارغ باش و هيچ انديشه مكن و برخيز تا به خدمت وى رويم ، از بس كه عمير مىگفت ، صفوان را دل نرم شد و برخاست و با عمير به مكّه آمد پيش پيغمبر ، عليه السّلام . چون در آمد ، گفت : يا محمّد ، عمير چنين مىگويد كه تو مرا زينهار دادهاى . گفت : بلى . صفوان گفت كه : اگر چنين است ، مرا در إسلام دو ماه مهلت ده . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : ترا چهار ماه مهلت دادم . پس دير برنيامد [ 3 ] كه صفوان بن أميّه بر معجزههاى پيغمبر ، عليه السّلام ، واقف شد و به إسلام در آمد ، و حكايت إسلام وى بعد ازين گفته آيد [ 4 ] . 152
و از جملهء شاعران كه در مكّه بودند [ و ] پيغمبر ، عليه السّلام ، مىرنجانيدند و هجو وى مىگفتند ، يكى عبد اللّه بن الزّبعرى بود ، و در فتح مكّه از بيم بگريخته بود و به نجران رفته بود . پس حسّان بن ثابت اين يك
هامش
[ ( 1 - ) ] رجوع شود به ص 570 همين نسخهء چاپى .
[ ( 2 - ) ] ص 601 همين نسخهء چاپى .
[ ( 3 - ) ] در اصل و ايا : دير نيامد ، و بر طبق روا ضبط شد .
[ ( 4 - ) ] ورق 310 ب همين نسخهء اصل .