پس چون مرحب كشته بود ، برادرش از حصن بيرون آمد و نام وى ياسر بود و در مردانگى و شجاعت كمتر از مرحب نبود و بيامد و مبارزت خواست و زبير بن العوّام ، رضى اللّه عنه ، برخاست و بمبارزت وى بيرون آمد . و صفيّه دختر عبد المطلّب كه مادر زبير بود و در غزو خيبر حاضر بود ، چون ديد كه پسرش زبير بمبارزت ياسر يهود بيرون شد ، بترسيد كه مبادا كه زبير را بقتل آورد ، پس به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، آمد و گفت [ 1 ] : يا رسول اللّه ، يهودى [ 2 ] پسر مرا بكشد . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : و اللّه كه پسر تو او را بكشد . پس زبير بقتال يهودى در آمد و در أوّل ضربت كه به يهودى * راند ، يهودى در افتاد و زبير ، رضى اللّه عنه ، فرود آمد و سرش را ببريد [ 3 ] .
و پيغمبر ، عليه السّلام ، همچنان حصار خيبر مىداد و بعد از ده روز [ 4 ] كه حصار آن حصنها داده بود و جنگ كرده بودند ، سيّد ، عليه السّلام ، روز ديگر أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بخواند و علم به وى داد و لشكر با وى برنشاند و بفرستاد و تا شب جنگ مىكردند و هيچ فتحى نبود ، چنان كه لشكر چون باز آمدند جمله خسته شده بودند [ 5 ] . روز ديگر عمر خطّاب ، رضى اللّه عنه ، بخواند و علم به او داد و لشكرى با وى برنشاند و بفرستاد و تا شب جنگ مىكردند و فتحى نبود .
سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
لأعطينّ [ 6 ] الرّاية غدا [ رجلا ] يحبّ اللّه و رسوله ،
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا و پا : دويد و گفت .
[ ( 2 - ) ] روا : مىترسم كه يهودى .
[ ( 3 - ) ] دربارهء قتل مرحب علاوه بر اين روايت نيز روايات ديگرى در مغازى واقدى آمده است ( ج 2 ص 654 تا 657 ) .
[ ( 4 - ) ] متن عربى ج 3 ص 347 : بضع عشر ليلة .
[ ( 5 - ) ] ايا و ط و پا : خسته و رنجه شده بودند .
[ ( 6 - ) ] در اصل : لاعطى .