ديدهام ، چون كسرى در ملك عجم و قيصر در ملك روم و نجاشى در ملك حبش ، و سوگند مىخورم بخداى كه هيچ كس را از ايشان نديدم كه أصحاب وى وى را چنان تعظيم مىنمودند كه أصحاب محمّد محمّد را .
گفتند : چون ؟ گفت : ايشان را ديدم كه چون محمّد وضو مىساخت ، ايشان آب وضوى وى بتبرّك چنان مىآشاميدند كه ما جلاب نياشاميم ، چون آبى از دهن بينداختى چنان در چشمها مىكشيدند [ 1 ] * كه ما توتيا در چشم نكشيم ، و چون پارهاى موى از [ سرو ] محاسن وى بيفتادى بعزّتى و عظمتى آن را برداشتندى كه ما أطلس و ديباج چنين نيندازيم [ 2 ] ، و ديگر اين لشكر كه من ايشان را ديدم ، تا جمله سر ننهند از شما روى بنگردانند . اكنون من مصلحت كار آن مىبينم كه شما جنگ در باقى نهيد و او را به حال خود بگذاريد ، كه روى به زيارت دارد و [ نه ] سر جنگ و قتال دارد .
و سيّد ، عليه السّلام ، از پى عروة بن مسعود ، خراش بن أميّة الخزاعى خوانده بود و او را بر شتر خود نشانده بود و به مكّه فرستاده بود ، تا أشراف قريش و مهتران ايشان كه در مكّه بودند إعلام كند كه : سيّد ، عليه السّلام ، از بهر زيارت آمده است نه از بهر جنگ و قتال . پس خراش ، چون به مكّه در شد و مهتران مكّه او را بديدند كه بر شتر پيغمبر ، عليه السّلام ، نشسته است ، پيشتر از آنكه وى خبر گويد ، در آمدند و شتر پيغمبر ، عليه السّلام ، پى كردند و خواستند كه خراش را بكشند . بعد از ان جماعتى از خويشان [ 3 ] وى در آمدند و نگذاشتند كه وى را بكشند ، و او را دستورى دادند تا باز پيش پيغمبر ، عليه السّلام ، آمد و أحوال بگفت .
و قريش پنجاه سوار [ 4 ] فرستاده بودند كه قياس لشكر پيغمبر ،
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : مىكشند ، و بر طبق ساير نسخ ضبط شد .
[ ( 2 - ) ] ساير نسخ : ديباج برنداريم .
[ ( 3 - ) ] در متن عربى ج 3 ص 328 : فمنعته الاحابيش .
[ ( 4 - ) ] بر طبق متن عربى ص 329 : چهل يا پنجاه مرد .