چون لحظهاى برآمد ، مادر و پدرم وى را هيچ جوابى ندادند ، ايشان را گفتم :
چرا جواب پيغمبر خداى باز نمىدهيد ؟ ايشان گفتند : ما نمىدانيم كه وى را چه جواب دهيم و چه مىبايد دادن ، پس چون بديدم كه ايشان هيچ جوابى نخواهند دادن ، ديگر باره گريه بر من افتاد و بسيار بگريستم و روى باز پيغمبر خداى كردم و گفتم : بخداى كه مرا هرگز ازين ، چنين كه تو مىگوئى ، توبه نبايد كردن و من اگر اين ساعت مقرّ آيم و گويم آنچه مردم در حقّ من مىگويند راست مىگويند ، خداى مىداند كه نكردهام و دروغى بر خود بسته باشم ، و اگر إنكار كنم و گويم آنچه مردم در حقّ من گفتهاند دروغ است و من نكردهام ، مردم مرا براست ندارند ، پس طريق آن مىدانم كه صبر كنم و همچنانكه يعقوب گفت :
أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ
[ 1 ]
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ
[ 2 ] .
من نيز همان مىگويم تا حق تعالى فرجى بفرستد . و چون من اين بگفتم ، هنوز يك لحظه برنيامده بود كه آثار وحى بر روى پيغمبر ، عليه السّلام ، پيدا شده بود . و هر آنگاهى كه وى را وحى آمدى ، مردم كه نشسته بودندى بدانستندى كه وى را وحى مىآيد ، پس چون بدانستند ، بالشى بياوردند و در زير سر وى بنهادند و برد يمانى بر سر وى در كشيدند .
عايشه ، رضى اللّه عنها ، گفت : چون مرا معلوم شد كه سيّد ، عليه السّلام ، را وحى آمده است ، فارغ دل شدم از بهر آنكه مىدانستم كه حق تعالى چيزى بخلاف فرو نفرستد ، و لكن [ 3 ] مادر و پدرم عظيم دل تنگ و انديشناك بودند و گفتند : * مبادا كه چيزى رفته است و در وحى پيدا شود و تا قيامت
هامش
[ ( 1 - ) ] يوسف ، 86 - اين آيه در متن عربى ج 3 ص 314 نيامده است .
[ ( 2 - ) ] يوسف ، 18 .
[ ( 3 - ) ] روا : از بهر آنكه دانستم كه بجز راستى خلاف نزول نكند و لكن .