اين سخن كراهيتى خواهد بودن ، من هرگز اين سخن نگفتمى ، اكنون مرا معذور دار كه ندانستم . گفت : اى عمرو ، تو از من كسى مىخواهى كه وى از پيش كسى آمده است كه ناموس أكبر يعنى جبرئيل به وى مىآيد ، همچنانكه به موسى مىآمد [ 1 ] ، عليه السّلام ، تو شرم نداشتهاى كه اين چنين التماس از من كردهاى ؟
گفتم : اى پادشاه ، ما چنان مىپنداشتيم كه محمّد رسول خداى نيست و دين وى حق نيست و باطلست ، اكنون اى پادشاه ، مرا راست بگوى كه اين محمّد دعوى كه مىكند راست است يا نه ، و وى رسول خداى است يا نه ؟ نجاشى گفت :
ويحك يا عمرو ، نصيحت من قبول كن [ 2 ] و برو و متابعت وى كن كه وى پيغمبر حقّ است و دعوى وى دعوى حقّ است ، و بدان اى عمرو ، كه كار وى بالائى خواهد گرفتن و بر دشمنان خود ظفر خواهد يافتن ، همچنانكه موسى بر قوم فرعون ظفر يافت . عمرو گفت : من گستاخ بودم و گفتم : اى پادشاه ، تو نيز دست بياور * و بيعت كن بدين إسلام تا من نيز بروم و [ 3 ] بيعت كنم و متابعت وى كنم و بدين وى درآيم ، نجاشى دست دراز كرد و با من بيعت كرد بدين إسلام [ 4 ] ، و من از پيش وى برخاستم و بر قوم خود آمدم و اسلام خود از ايشان پنهان مىداشتم ، در حال برخاستم و قصد خدمت سيّد ، عليه السّلام ، كردم ، و چون بناحيت مكّه رسيده بودم و روى در مدينه [ 5 ] داشتم ، خالد بن وليد ، رضى اللّه عنه ، ديدم كه از مكّه بدر آمده بود و روى در مدينه نهاده بود ، او را گفتم : يا خالد كجا مىروى ؟ خالد گفت : يا عمرو نيك [ 6 ] بنگرستم و مرا هيچ شك نماند كه اين محمّد پيغمبر خداى است و به مدينه مىروم كه
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : فرو مىآمد .
[ ( 2 - ) ] روا : نصيحت نگاه دار و قبول كن .
[ ( 3 - ) ] روا : و با محمد .
[ ( 4 - ) ] روا : بيعت كرد و بدين اسلام در آمد .
[ ( 5 - ) ] روا : به مدينه .
[ ( 6 - ) ] روا : اى عمرو نيك بنگرستم . ايا : يا عمرو ، چون نيك بنگريستم .