مىبودند [ 1 ] تا ملك نجاشى ايشان را گسيل كند . پس چون من عمرو بن أميّه بديدم ، با أصحاب خود گفتم : اى جماعت ، عمرو بن أميّه برسالت از پيش سيّد ، عليه السّلام ، آمده است و من همين ساعت بر نجاشى روم و التماس كنم تا عمرو بن أميّه به من دهد و من او را بقتل آورم ، و قريش چون بشنوند كه من رسول محمّد بقتل آوردم ، عظيم خرّم شوند و مرا برايشان منّتى باشد ، و مرا بر نجاشى پيش از ان معرفت و دوستى افتاده بود و هر وقتى من از مكّه پيش وى رفتمى و تحفها ببردمى و او مرا مراعات بسيار كردى ، و من بدين استظهار چنان مىپنداشتم كه هر چه من از وى التماس كنم مرا مبذول دارد . پس برخاستم و آن تحفها برگرفتم و به پيش ملك نجاشى رفتم . و چون بدر سراى وى رسيدم ، عمرو بن أميّه را ديدم كه از پيش وى بدر مىآمد و مرد بفرستادم تا دستورى من بخواستند و به اندرون رفتم * و پيش وى سجده كردم ، چنان كه قاعدهء ايشان بود خدمت بجاى آوردم ، و نجاشى مرا پرسش كرد و گفت مرحبا ، اى صديق و دوست من ، آن تحفها پيش وى بنهادم و او را سخت خوش آمد و بسيار شادباش بگفت . بعد از ان گفتم : اى پادشاه ، اين مرد ، كه اين ساعت از خدمت تو بدر رفت ، رسول مردى است كه قوم خود را مخالفت كرده و با ايشان عداوت پيش گرفته و از ايشان بسيار بقتل آورده است ، يعنى پيغمبر ، عليه السّلام ، اين همه كرده است ، اكنون التماس من از خدمت تو آنست كه وى را بدست من دهى تا من وى را بكشم كه وى از بزرگان و أشراف قوم من بسيار كشته است ، تا من كينهء خود از ايشان باز خواهم . چون اين سخن بگفتم ، نجاشى ديدم كه عظيم خشمناك شد چنان كه از خشم دست در بينى خود زد ، چنان كه من پنداشتم كه مگر بينى خود بشكست و گفت : تحفهاى وى به وى رد باز كنيد . چون وى را چنان ديدم ، از شرم و خجالت مىخواستم كه به زمين فرو شوم ، آنگاه خواستم كه وى را باز حال خود آورم ، پس گفتم : اى پادشاه ، اگر دانستمى كه تو [ را ] از
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : مىبوديم ، و بر طبق ايا ضبط شد .