مىستد و بدست سعد وقّاص مىداد و او را مىگفت : فداك أبى و أمّى .
و سعد وقّاص در آن روز چندانى تير بينداخت كه گوشهء كمان وى بشكست ، پس [ چون ] گوشهء كمان وى شكسته شد ، از دست بينداخت و بسلاحهاى ديگر جنگ مىكرد .
و قتادة بن النّعمان آن كمان كه پيغمبر ، عليه السّلام ، انداخته بود برگرفت و تا زنده بود نگاه مىداشت آن را [ 1 ] و اين قتاده هم در روز أحد زخمى خورده بود * به چشم ، چنان كه حدقهء وى از كار [ 2 ] بدر آمده بود ، و به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، آمد و سيّد ، عليه السّلام ، حدقه باز جاى خود نهاد و چشم [ او ] باز حال أوّل شد ، بلكه بهتر از أوّلين شد و نيكوتر .
و يكى از صحابه حكايت كرد كه : عمّ أنس بن مالك ، [ أنس ] ابن النّضر ، رضى اللّه عنهما ، در آن حال كه شيطان از سر كوه آواز داد كه محمّد را بكشتند و كافران غلبه كردند و مسلمانان منهزم شدند ، درآمد و عمر بن الخطّاب ، رضى اللّه عنه ، ديد و طلحة بن عبيد اللّه [ 3 ] با جماعتى از مهاجر و أنصار كه نشسته بودند و از دلتنگى دست بر هم نهاده بودند ، وى گفت : چرا چنين نشستهايد ؟ گفتند : چه كنيم ، چون پيغمبر ، عليه السّلام ، كشتند ، ما را زندگانى به هيچ كار نيايد . بعد از ان وى ايشان را گفت : پس اكنون بچه كار نشستهايد ، برخيزيد تا با كافران جنگ مىكنيم تا ما نيز كشته شويم . گفتند :
راست همىگوئى . بعد از ان برخاستند و برفتند و جنگ همىكردند . و عمّ أنس در پيش ايستاده بود ، جنگ همىكرد تا وى را بكشتند ، و چون وى را بكشتند ، زخم وى برشمردند و هفتاد زخم از تير و شمشير به وى زده بودند .
و عبد الرّحمان بن عوف ، رضى اللّه عنه ، هم در اين روز سنگى بدندان وى
هامش
[ ( 1 - ) ] بر طبق متن عربى ج 3 ص 87 ، پيغمبر عليه السّلام هم با كمان خود تير مىانداخته است و قتاده آن كمان را پس از شكسته شدن برگرفته است .
[ ( 2 - ) ] كذا در جميع نسخ فارسى ، شايد : كاسه .
[ ( 3 - ) ] در اصل : ابو طلحة بن عبيد اللّه .