آن وقت جنگ كنيم ، و اگر نه كه چند روز بنشينند و ايشان را نه نان ماند و نه آب ، لا بدّ برخيزند و على اسوء الحال باز پس شوند . و بعضى از صحابه گفتند : يا رسول اللّه ، چنين مىبايد كرد كه تو مىفرمائى 93 ، از بهر آنكه ما بسيار ديديم كه لشكر بسيار قصد مدينه كردند ، و چون اهل مدينه مىرفتند بجنگ لشكر بيگانه را ظفر بودى ، و چون أهل مدينه در مدينه مىبنشستندى ظفر أهل مدينه را بودى . و جماعتى ديگر كه در غزاى بدر حاضر نبودند و حق تعالى درجهء شهادت ايشان تقدير كرده بود ، گفتند : يا رسول اللّه ، مصلحت نيست كه بنشينيم در مدينه و البتّه بيرون مىبايد رفتن و جنگ با ايشان كردن تا كفّار قريش خيال نبندند كه ما را ضعفى هست [ 1 ] ، يا از ايشان مىترسيم كه از مدينه بيرون نمىشويم . و سيّد ، عليه السّلام ، در ميانه خاموش مىبود و نمىخواست كه از مدينه بيرون شود . بعد از ان چون ديد كه بيشتر صحابه آن بودند كه رغبت جنگ داشتند و از هوس قرار نمىگرفتند و هر ساعتى بيامدندى و گفتندى : يا رسول اللّه ، برخيز تا برويم به بيرون و با ايشان مصاف دهيم ، 94 بعد از ان سيّد ، عليه السّلام ، برخاست و به خانه رفت و سلاح در پوشيد و زره بر خود راست كرد و بيرون آمد و گفت :
بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحيم .
پس صحابه ، چون ديدند كه سيّد ، عليه السّلام ، سلاح پوشيد و بعزم جنگ بيرون آمد ، پشيمان شدند و گفتند : ما را نمىرسيد إلحاح بپيغمبر خداى كردن و وى را به إكراه در كار آوردن ، از براى آن [ كه ] وى راضى نبود بر آنكه از مدينه بيرون شويم بجنگ كافران ، آن وقت به خدمت سيّد ، عليه السّلام ، رفتند و گفتند : يا رسول اللّه ، * ما را نمىرسد مخالفت راى تو كردن و إلحاح بر تو كردن ، اكنون اگر مىخواهى بنشين تا بجنگ ايشان نرويم ، تا آن وقت كه ايشان بدر مدينه نيايند و با ما جنگ نكنند ما بدر نرويم و هم
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : تا كفار قريش خيال نبندند و البته بيرون مىبايد رفتن و جنگ كردن با ايشان تا خيال نبندند كه ما را ضعفى هست .