برخاست و پنج تن ديگر از أنصار با خود راست كرد ، و از جملهء اين پنج تن يكى برادر كعب أشرف بود از رضاع ، و نام وى أبو نائلة بن سلامه [ 1 ] بود ، و قصد كعب بن أشرف كردند ، و كعب بن أشرف در بيرون مدينه در ميان قبيلهء بنى النّضير [ 2 ] نشستى و مال بسيار داشت و أهل مدينه از وى قرض كردندى . پس محمّد بن مسلمه أبو نائله را در پيش كرد و بفرستاد و با وى گفت كه چه مىبايد كردن ، و أبو نائله با كعب گستاخى داشت و او برخاست و بحصن آمد پيش كعب ، و كعب او را به خانه برد و تيمار داشت بكرد ، و بعد از ان كه او را مهمانى كرده بود ، ديگرگاه با يك ديگر بنشستند و شعرها كه خود گفته بود با يك ديگر مىگفتند ، و أبو نائله هم شاعر بود ، و بعد از ان أبو نائله كعب را گفت : اى كعب ، مىدانى كه من از بهر چه كار آمدهام ؟ گفت : نه . گفت :
سخنى با تو دارم اين سخن پنهان مىبايد داشتن . گفت : بگوى تا چه سخن است ، بعد از ان أبو نائله گفت : اى كعب ، ترا أحوال اين محمّد معلومست و آمدن وى به مدينه ما را بلائى بود و راهها همه بر بست آورد و عرب همه بخصمى ما بدر آمدند و عيالان ما همه به سختى رسيدند و نمىدانيم كه چه بايد كردن . بعد از ان كعب بن أشرف گفت كه : من پسر أشرفام و هر چه مىگويم همان بود و اگر اتّفاق نكنيم كه اين مرد را بقتل آوريم ، يعنى سيّد ، عليه السّلام ، كار بر ما سختر ازين شود و آنگاه بدانيد كه من راست گفتهام . بعد از ان أبو نائله گفت كه : همچنين مىبايد كردن كه تو مىگوئى . و چون از اين سخن فارغ شدند ، گفت : اى كعب ، ترا همگنان را دست گيرى مىكنى و همه را قرض مىدهى و فرزندان ما بسختىاند ، اكنون ما را نيز قرضى ده تا گروگانى پيش تو بنهيم ، و جماعتى ديگر هستند كه با ما راستاند هم اندر اين مشورت كه با تو كردم و ايشان نيز بر تو آورم و ايشان نيز گروگانى بنهند و تو ايشان را نيز قرضى ده و
هامش
[ ( 1 - ) ] مقصود ابو نائله سلكان بن سلامه است ، متن عربى ج 3 ص 58 .
[ ( 2 - ) ] در اصل همه جا : بنى النظير .