اين * مرد كه از مكّه آمده است ، بقبيلهء ما آمدهاند و خلقى بسيار بر سر ايشان جمع آمدهاند ، ترسيم كه مردم قبيله از راه ببرند و بدين خود درآورند . و مردم قبيله را زجرى بكن و ايشان هر دو با مدينه گسيل كن ، كه اگر نه ميان من و أسعد بن زراره خويشى بودى ، من برفتمى و شرّ ايشان كفايت كردمى ، و سعد بن معاذ خالهزادهء أسعد بن زراره بود . چون سعد بن معاذ اين سخن بگفت ، أسيد ابن حضير برخاست و حربه برگرفت و قصد ايشان كرد . أسعد بن زراره ، چون أسيد را ديد كه مىآمد و حربه داشت و خشمناك بود ، مصعب بن عمير را گفت : اين شخص كه مىآيد مهتر قبيله است و اگر چه از سر خشم مىآيد ، چون درآيد باك مدار ، سخن حقّ بگوى و او را به اسلام دعوت كن . پس چون أسيد درآمد خشمناك و بر سر ايشان بيستاد و گفت : شما از مدينه بيامدهايد كه قوم ما را از راه ببريد و همچون ديگران بدين خود درآوريد ، بدانيد كه اگر شما [ را ] بر سر خود حاجتست برخيزيد و باز مدينه رويد ، و اگر نه بدين حربه سر شما بصحرا اندازم .
مصعب جواب وى داد و گفت : اى أسيد ، راست مىگوئى ، بيا و بنشين و سخن ما بشنو ، اگر سخن ما ترا پسنده باشد و قبول كنى ، مبارك ، و اگر نه هر چه خواهى مىكن . أسيد گفت : نيك مىگوئى ، پس آنگه حربه از دست بنهاد و بنشست و مصعب با وى بسخن درآمد و آغاز كرد و چند آيت از قرآن بخواند و او را به اسلام دعوت كرد . راست كه أسيد بن حضير سخن مصعب بشنيد و قرآن از وى استماع كرد ، از حالت اوّلين بگرديد و رغبت اسلام در دل وى افتاد و ساعتى خاموش شد . بعد از ان گفت : چه نيكو سخنى است اين سخن و چه لطيف كلامى است اين كلام ، من هرگز بدين لطيفى سخنى نشنيدم و بدين شيرنى [ 1 ] كلامى نديدم . مصعب بن عمير ، چون ديد كه أسيد بن حضير از آن حال كه بديد [ 2 ] بگرديد و رغبت اسلام در دل وى ظاهر شده است ، او را زيادت ترغيب
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : شيرينى ، ايا : شريفى .
[ ( 2 - ) ] روا : بود .