ما عهدى بكند ، تا او را با دين ما كارى نباشد و ما را با دين وى كارى نبود .
آن وقت مهتران قريش ، مثل عتبه و شيبه و أبو جهل و أميّة بن خلف و أبو سفيان بن حرب و جماعتى ديگر از معروفان قريش ، برخاستند و بر ابو طالب رفتند و او را گفتند : اى ابو طالب ، مىدانى كه ما هميشه ترا مهتر و بزرگتر قوم خود مىدانستيم و رضاى تو در همه كارها اختيار كردهايم ، اكنون ترا كارى رسيده است و مىترسيم كه تو از ميان ما بيرون شوى و أحوال محمّد و آن ما مىدانى [ 1 ] .
اكنون محمّد را پيش خود خوان و ميان ما و آن وى عهدى بكن ، تا بعد از تو ، او را با دين ما كارى نباشد و ما را با وى و دين وى كارى نباشد . پس ابو طالب سيّد را ، عليه السّلام ، بخواند و گفت : اى برادرزادهء من ، مهتران و معروفان قوم تو حاضرند و ايشان را يك التماس هست و باقى ، هر چه تو ازيشان التماس كنى ، ايشان آن را مبذول دارند و مراد تو بدست آورند [ 2 ] . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : شايد ، بگوى . آنگه [ 3 ] ابو طالب سيّد را گفت ، عليه السّلام ، تو التماس خود پيشتر بگوى تا چيست ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
نعم ، كلمة واحدة تعطونيها تملكون بها العرب ، و تدين [ لكم ] بها العجم .
گفت : التماس من از ايشان بيش از يك كلمه نيست ، چون ايشان اين يك كلمه بگفته باشند ، بر جملهء عرب فرمان دهند و جملهء عجم [ 4 ] مسخّر و منقاد ايشان شوند . چون پيغمبر ، عليه السّلام ، چنين بگفت ، ابو جهل گفت : اى محمّد ، بجاى يك كلمه پانصد [ 5 ] كلمه بگوييم ، بگوى تا آن چيست ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : آن يك كلمه آنست كه بگوييد :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط : ترا معلوم است .
[ ( 2 - ) ] در اصل بخلاف ساير نسخ : آوردند .
[ ( 3 - ) ] در اصل بخلاف ساير نسخ : اى ابو طالب .
[ ( 4 - ) ] در اصل : عرب .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : صد . متن عربى ج 2 ص 59 : عشر كلمات .