حقّ اين مرد بده ، اگر من مىگفتم نمىدهم ، آن اژدها مرا هلاك مىكرد ، و از اين سبب برفتم و حقّ وى بياوردم و بدادم .
حكايت ركانه كه با سيّد عليه السّلام كشتى گرفت
و اين ركانه پسر عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطّلب [ 1 ] بود ، و در قريش از وى قوىتر نبود ، على الخصوص در مصارعت هيچ كس پاى وى نداشتى و با وى برنيامدى . يك روز اتّفاق افتاد و سيّد ، عليه السّلام ، در وادىاى از واديهاى مكّه او را بديد تنها [ 2 ] ، سيّد ، عليه السّلام ، او را گفت :
اى ركانه وقت آن نيامد كه بيائى و به من ايمان آورى ؟ ركانه گفت : اى محمّد ، اگر دانستمى كه آنچه تو مىگوئى حقّ مىگوئى بر تو ايمان آوردمى . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : اى ركانه ، اگر من با تو كشتى گيرم و ترا بيفگنم ، تو بر من ايمان آورى ؟ ركانه گفت : بلى . و ركانه چنان [ 3 ] تصوّر كرده بود كه به صد مرد او را از پاى درنيارند [ 4 ] . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : اكنون بيا تا من با تو كشتى گيرم . ركانه نزديك پيغمبر رفت و پيغمبر ، عليه السّلام ، با وى بمصارعت درآمد ، چنان كه سيّد ، عليه السّلام ، دست بر وى باز نهاد و او را برگرفت ، ركانه هيچ حركت باز نتوانست كرد ، آنگه سيّد ، عليه السّلام ، او را برگرفت و بر زمين زد . ركانه بر پاى خاست و گفت : يا محمّد ، يك بار ديگر بياى و با من كشتى گير . سيّد ، عليه السّلام ، بيامد و يك بار ديگر كشتى گرفت و در حال * وى را بيفگند ، [ ( 5 ) ] ركانه خجل شد و بر پاى خاست و گفت : يا محمّد ، اين عجبست كه تو مرا بيفگندى ، در اين حركت
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : عبد يزيد بن مطلب بن هاشم .
[ ( 2 - ) ] روا و ط : تنها بيافت .
[ ( 3 - ) ] در اصل : چون ، و از روا و ايا متابعت شد .
[ ( 4 - ) ] روا : از پاى نتوانند افگند .
[ ( 5 - ) ] روا و ط : افگند .