از آنكه قاصد قريش باز آمدى ، و قريش در مسجد منتظر قاصد خود بودند [ 1 ] . چون مرد إراشى بيامد ، پرسيدند كه : هان بگو تا محمّد با زر تو چه كرد ؟ آن مرد گفت : جزاه اللّه خيرا ، من كريمتر از وى كس نديدم ، در حال برخاست و با من بيامد و حقّ من بستد و به من سپرد . قريش تعجّب كردند ، گفتند : اين چون تواند بودن كه أبو جهل سخن محمّد بشنود و تن در دهد ؟ در اين سخن بودند كه قاصد [ 2 ] ايشان برسيد ، قريش از وى پرسيدند كه : حال چون بود ؟ گفت : اى قريش ، من امروز عجايبى ديدم از عجايبها كه من هرگز چنان نديدهام . گفتند : چه ديدى ؟ گفت : محمّد چون بدر خانهء أبو جهل رفت و در بكوفت و او را بيرون خواند ، أبو جهل بيرون آمد و بر وى اثر زندگى نبود ، از بس كه بترسيده بود . محمّد گفت : برو و حقّ اين مرد بياور . أبو جهل گفت : كرامة و عزازة ، به خانه در شد و سيم تمام بركشيد و به وى سپرد . قريش زيادت تعجّب كردند ، گفتند : اين چون تواند بودن ؟ بعد از ساعتى أبو جهل * بيامد و قريش او را گفتند : امروز ترا چه حالت افتاد و اين چه حركت بود كه تو كردى ؟ كه ما از سر استهزا آن مرد را گفتيم برو ، تا محمّد حقّ تو بازستاند ، و ما چنان پنداشتيم كه تو هرگز قول محمّد نشنوى و شفاعت وى قبول نكنى . أبو جهل گفت : اى قوم ، معذور مىداريد كه اختيار از دست من رفته بود . گفتند : چون ؟ گفت : چون محمّد بدر سراى من آمد و آواز داد ، ترسى به من درافتاد كه هفت اندام من بلرزش درآمد ، چون بيرون آمدم ، درنگرستم بر بالاى سر وى اژدهائى [ 3 ] عظيم ديدم بر مثال اشترى سرمست ايستاده بود و دهان باز كرده ، چون محمّد مرا گفت :
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : قريش انتظار مىكردند تا آن كه فرستادهاند باز آيد .
[ ( 2 - ) ] روا : مرد .
[ ( 3 - ) ] در متن عربى ج 2 ص 30 چنين آمده است : ان فوق راسه لفحلا من الابل ، ما رأيت مثل هامته ، و لا قصرته ، و لا أنيابه لفحل قط .