تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
در گوشهء مسجد نشسته بود . و غرض ايشان از آن سخن افسوس بود . آن مرد پنداشت كه ايشان از سر جدّ [ 1 ] مىگويند ، برخاست [ 2 ] و بر سيّد ، عليه السّلام ، آمد و گفت : قريش مرا به تو حوالت كردند [ 3 ] كه حقّ مرا از أبو جهل بستانى ، و حال با وى بگفت . سيّد ، عليه السّلام ، گفت : اى و اللّه ، با تو بيايم * و حقّ تو بستانم و به تو سپارم . سيّد ، عليه السّلام ، برخاست و با آن مرد برفت ، چون سيّد ، عليه السّلام ، برفت با وى ، مهتران قريش يكى را بفرستادند تا از پس وى بشود و ببيند كه ميان سيّد ، عليه السّلام ، و أبو جهل چه مىرود . پس سيّد [ 4 ] ، عليه السّلام ، با آن مرد بدر سراى أبو جهل شد ، چون بدر خانهء أبو جهل رسيد ، در بكوفت . أبو جهل از اندرون خانه آواز داد كه كيست كه در مىكوبد ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : منم ، برخيز و بيرون آى . پس أبو جهل در حال بيرون دويد ، چون بيرون آمد بترسيده بود و گونهء روى وى زرد شده بود ، گفت : يا محمّد ، خير است كه تو بدر خانهء من آمده‌اى ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت : آمده‌ام تا حقّ اين مرد بدهى . أبو جهل گفت : كرامة و عزازة ، يك لحظه توقّف كن تا من بروم و حقّ وى بياورم . أبو جهل به اندرون خانه شد و حقّ آن مرد به تمام بركشيد و بياورد و به وى سپرد [ 5 ] . و آن مرد كه قريش فرستاده بودند ايستاده بود و آن حال مىديد . إراشى آن سيم برگرفت [ 6 ] و از خرّمى پاى برگرفت و زود باز مسجد آمد ، پيشتر
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : چند . [ ( 2 - ) ] روا : پنداشت كه آن مردمان راست مىگويند و از سر جد برخاست . [ ( 3 - ) ] روا : مرا به تو نشان دادند . [ ( 4 - ) ] روا : با آن مرد برفت قريش چون ديدند كه پيغامبر برخاست و با آن مرد مىرود يكى را گفتند : برخيز و برو و ببين تا محمّد با ابو جهل چه مىگويد و چه مىكند و بيا و ما را حكايت كن پس سيد . اين عبارات با متن عربى ج 2 ص 29 سازگارتر است . [ ( 5 - ) ] روا : و در حال بيرون آورد و به آن مرد داد . [ ( 6 - ) ] روا : بستد .
سيرت رسول الله ( سيرة النبي ص ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 380 | قاضى ابرقوه