حكايت ذو القرنين بپرسيد ، سؤم او را از حقيقت روح بپرسيد .
ايشان برخاستند و باز مكّه آمدند و احوال با قريش بگفتند كه : أحبار يهود ما را چنين و چنين بگفتند . پس قوم قريش برفتند و پيغمبر را ، عليه السّلام ، از آن سه مسأله بپرسيدند . سيّد ، عليه السّلام ، گفت ايشان را :
برويد و فردا باز پس آئيد تا جواب [ 1 ] شما باز دهم و نگفت إن شاء اللّه . روز ديگر جبرئيل ، عليه السّلام ، نيامد [ 2 ] و جواب نياورد ، همچنين پانزده روز بگذشت و جبرئيل ، عليه السّلام ، فرو نيامد . سيّد ، عليه السّلام ، عظيم دل تنگ شد و كافران بسخن در آمدند و گفتند : محمّد را وعده به يك روز داده است و اكنون پانزده روز بگذشت و جواب مسأله باز نداد ، اكنون پيدا شد كه وى پيغمبر خداى نيست و اين دعوى كه مىكند دروغ و باطلست و از اين جنس هرزها مىگفتند و أرجافها مىافگندند و پيغمبر ، عليه السّلام . آن را مىشنيد و مىرنجيد عظيم ، تا بعد از پانزده روز جبرئيل ، عليه السّلام ، فرود آمد و سورة الكهف فرود آورد و قصّهء أصحاب الكهف در ان پيدا كرد و حكايت ذو القرنين در ان بياورد و از مسألهء روح در سورت بنى إسرائيل خبر باز داد كه جواب آن چگونه بايد گفت . آنگه سيّد ، عليه السّلام ، آن جماعت مشركان را كه امتحان از وى كرده بودند [ به آن مسألهها ] بر خود خواند و سورة الكهف بر ايشان خواند و قصّهء أصحاب الكهف با ايشان بگفت و حكايت ذو القرنين با ايشان بكرد و از مسألهء روح ايشان را جواب [ 3 ] داد .
آنگه ايشان بعضى إقرار دادند و بعضى بر إنكار بماندند [ 4 ] و به اسلام نيامدند .
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد كه : چون جبرئيل ، عليه السّلام ، فرود آمد و سورة الكهف فرود آورد ، سيّد ، عليه السّلام ، عظيم
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : + مسألهء .
[ ( 2 - ) ] روا : فرود نيامد .
[ ( 3 - ) ] روا : خبر .
[ ( 4 - ) ] روا : اقرار كردند و مسلمان شدند و بعضى بر انكار خود بماندند .