باب چهاردهم
در ماجراها كه ميان پيغمبر عليه السّلام و رؤساى قريش رفته است
محمّد بن إسحاق ، رحمة اللّه عليه ، گويد :
بعد از آنكه حمزه ، رضى اللّه عنه ، به اسلام درآمده بود و عتبة بن ربيعه آن سخنها گفته بود ، إسلام در قبايل قريش فاش مىشد و زن و مرد ، روز بروز به اسلام مىآمدند ، و مهتران قريش ، چون چنان ديدند ، در نهادند [ 1 ] و هر كس كه مسلمان مىشد او را مىگرفتند و محبوس مىداشتند [ 2 ] و صداع بسيار مىداشتند تا ترك مسلمانى بگويند ، و او را باز دين خود آورند ، و همچنين مرد هر جاى باز داشته بودند و مىنگرستند ، تا چون بدانند كه كسى از ايشان رغبت مسلمانى نموده باشد ، او را بگيرند و چوب زنند و نگذارند كه به اسلام در آيد ، لكن باز آنكه اين همه مىكردند فايده نمىداشت و هر روز كه مىبود رغبت مردم در مسلمانى ظاهر مىشد و بيشتر به اسلام مىآمدند ، و قريش از ان در غصّه مىبودند و به هيچ حال [ 3 ] دفعى و منعى نمىتوانستند كرد و هيچ چارهاى نمىدانستند .
بعد از ان أشراف و بزرگان قوم [ 4 ] مثل : عتبه و شيبه ، و أبو سفيان بن حرب ، و نضر بن الحارث ، و أبو البخترى بن هشام ، و أسود بن المطّلب ، و
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا و پا : دل بران نهادند .
[ ( 2 - ) ] ايا و پا : در زندان مىنهادند ، ( پا : مىكردند ) متن عربى ج 1 ص 315 :
و قريش تحبس من قدرت على حبسه و تفتن من استطاعت فتنته .
[ ( 3 - ) ] ايا : وجه .
[ ( 4 - ) ] ايا : مهتران قريش .