عنه ، بخشم رفت گفت : ابو جهل كجا شد ؟ گفت : به مسجد شد ، و اين ساعت [ با مهتران ] قريش نشسته بود [ 1 ] . حمزه ، رضى اللّه عنه ، به مسجد رفت و ابو جهل ديد كه ميان قوم نشسته بود و سخن مىگفت ، راست كه برفت ، كمان بر افراشت و بر سر ابو جهل زد و سر وى بشكست و خون از وى روان شد و او را گفت :
تو اى كه برادرزادهء من دشنام دادى ؟ برخيز تا چه توانى كردن كه من دين قريش بگذاشتم و بدين محمّد درآمدم . جماعتى از قبيلهء بنى مخزوم ، كه خويشان ابو جهل بودند و در آن مجلس حاضر بودند ، بر پاى خاستند تا با حمزه جنگ كنند . ابو جهل ايشان را نگذاشت و بعذر پيش حمزه باز آمد و گفت :
جرم از ان * من بود . حمزه ، رضى اللّه عنه ، برفت و پيشتر از ان كه به خانه باز رفتى ، بر پيغمبر ، عليه السّلام ، رفت و مسلمان شد . و سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام ، از اسلام وى عظيم شادمانه شد و مسلمانان را عظيم نشاطى و قوّتى [ 2 ] حاصل آمد . و قريش چون بشنيدند كه حمزه ، رضى اللّه عنه ، مسلمان شد عظيم [ 3 ] دل تنگ شدند ، چرا كه در قريش از وى مردانهتر كسى نبود و همه از وى مىترسيدند و چندان مهابت و سياست كه از ان وى در دلها بود [ 4 ] كسى را نبود . و دانستند كه چون وى مسلمان شد ، من بعد نيارند سفاهتى نمودن [ 5 ] و پيغمبر ، عليه السّلام ، رنجانيدن . و قريش جمله به اسلام حمزه عظيم منزجر شدند . و اوّل قوّتى و عزّتى كه مسلمانان را حاصل شد ، به اسلام وى بود . پس چون حمزه ، رضى اللّه عنه ، به اسلام درآمده بود ، كار اسلام بالا مى [ 6 ] گرفت و صحابهء پيغمبر ، عليه السّلام ، زيادت مىشدند و ضعف و عجز قريش كه أهل
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : + و سخن مىگفت .
[ ( 2 - ) ] روا : قوتى تمام .
[ ( 3 - ) ] روا : بغايت .
[ ( 4 - ) ] در اصل و ط : داشت ، و از روا و ايا و پا نقل شد .
[ ( 5 - ) ] روا : سفاهتى بر اصحاب سيد نمودن .
[ ( 6 - ) ] ايا : بالائى .