خلافت عمر ، رضى اللّه عنه ، شخصى به مسجد درآمد ، عمر ، رضى اللّه عنه ، نشسته بود ، چون چشم عمر ، رضى اللّه عنه ، بر وى افتاد به اصحاب خود گفت : اين مرد يا مسلمان نيست يا كاهن تواند بودن . آنگاه از وى * پرسيد كه به اسلام درآمدهاى ؟ گفت : بلى . بعد از ان او را گفت : مگر كاهن بودهاى پيش از اسلام ؟ مرد شرمسار شد و برنجيد و گفت : يا امير المؤمنين ، عادت تو نيست مردم [ 1 ] را رنجانيدن . عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : اى مرد ، از اين سخن نبايد رنجيدن كه ما نيز پيش از اسلام بتپرست بوديم . آن مرد دل خوش شد ، آنگه گفت : يا امير المؤمنين ، راست گفتى كه پيش از اسلام كاهنى مىكردم . عمر ، رضى اللّه عنه ، او را گفت : با من بگوى كه چون پيغمبر ، عليه السّلام ، ظاهر شد آن تابع كه ترا بود از ديو با تو چه گفت ؟
آن مرد گفت : اى امير المؤمنين ، بدان كه [ بماهى [ 2 ] ] پيشتر از ان كه به اسلام در آمدم يك روز نشسته بودم تنها ، تابع من از ديو درآمد و مرا اين رجز گفت :
بيت
عجبت للجنّ و إبلاسها * و شدّها العيس بأحلاسها
تهوى إلى مكّة تبغى الهدى * ما مؤمنو [ 3 ] الجنّ كأنجاسها [ 4 ]
فارحل إلى صفوة من هاشم * و ارم بعينيك إلى رأسها [ 5 ]
معنى آنست كه عجب دارم من از ديو كه ، چون محمّد ظاهر شد ، از
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : مرا .
[ ( 2 - ) ] از ساير نسخ نقل شد .
[ ( 3 - ) ] در اصل : مؤمن .
[ ( 4 - ) ] در اصل : بانجاسها .
[ ( 5 - ) ] بيت سوم در متن عربى ج 1 ص 224 و در ووستنفلد ص 134 نيامده و در روض الانف ص 140 به اين صورت نقل شده است :
فارحل الى الصفوة من هاشم * ليس دنا بالطير من رأسها .