صلوات اللّه عليه ، باز مكّه * برد آن بود كه چون حليمه او را از مكّه باز مىآورد ، در راه جماعتى از نصارى به وى رسيدند ، نگاه كردند و سيّد را ، صلوات اللّه عليه ، بديدند ، بعد از ان پرسيدند كه : اين كودك از كجا است و نام وى چيست ؟ [ حليمه با ايشان بگفت كه : وى كيست و نام وى چيست . ] ايشان ديگر بار تيز در وى نگاه كردند و او را از اين جانب باز آن جانب مىگردانيدند و علامتهاى چند از وى طلب مىكردند ، بعد از ان با هم گفتند : اين كودك است كه ما نعمت و صفت او در إنجيل ديدهايم و او پيغمبر آخر الزّمان خواهد بودن و دين وى بر جمله دينها غلبه خواهد كرد ، اكنون اگر ما او را بدزديم و بتحفه پيش پادشاه حبش بريم ، ما را نعمتهاى بسيار دهد و كرامتهاى بسيار بنمايد .
حليمه گفت : من سخن ايشان بشنيدم و بعد از ان محترز شدم و پيوسته مراقب احوال وى مىبودم ، تا آن روز كه او را آن واقعه در افتاد كه از پيش حكايت رفت ، و آنگاه مرا زيادت انديشه حاصل شد و او را برگرفتم و باز مكّه بردم ، پيش مادر خود آمنه .
اينست تمامى روايت در حكايت رضاع سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام .
پس چون حليمه سيّد را ، صلوات اللّه عليه ، باز مكّه برد ، مادرش آمنه و جدّش عبد المطّلب او را مىداشتند ، و حق تعالى او را بنبات [ 1 ] نيكو برمىآورد [ 2 ] ، و چون بحدّ شش سالگى رسيد ، مادرش آمنه وفات يافت . 33 و بعد از وفات آمنه ، سيّد ، صلوات اللّه عليه ، پيش جدّ خود عبد المطّلب مىبود ، و عبد المطّلب او را از همهء فرزندان خود دوستر داشتى . و قاعدهء عبد المطّلب آن بود كه هر بامداد او را در سايهء كعبه فراشى بگسترانيدى [ 3 ] و وى بر سر آن نشستى و مردم پيش وى جمع آمدندى و پسران وى از هيبت كه از وى مىداشتند
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل بخلاف روا و ايا و ط : بنيات . در متن عربى ج 1 ص 177 : ينبته اللّه نباتا حسنا .
[ ( 2 - ) ] ايا و ط : مىپرورانيد .
[ ( 3 - ) ] كذا در جميع نسخ .