گفت : هيچ پيغمبر خداى نبوده است كه نه وى شبانى كرده است و گوسفند چرانيده . صحابه گفتند : تو نيز ، يا رسول اللّه ؟ گفت : و من نيز .
و گوسفند چرانيدن وى اين بود كه حكايت كرده آمد .
و پيغمبر ، صلوات اللّه عليه ، از بهر آنكه در قبيلهء بنى سعد پرورده بود بفصاحت فخر آوردى . بر قريش [ و ] گفتى :
انا أعربكم . أنا قرشىّ و استرضعت فى بنى سعد [ بن بكر ] .
گفت : من از شما فصيحترم و لغت عرب بهتر دانم ، چرا كه من قريشىام و لغت قريش مىدانم ، و در قبيلهء بنى سعد پروردهام و لغت ايشان نيز مىدانم . و چنين گويند كه : در قبايل عرب هيچ قبيله بفصاحت بنى سعد نبود .
تمام شد حكايت رضاع سيّد ، صلوات اللّه عليه .
و روايتى ديگر چنين است كه : چون حليمه دوم بار سيّد ، صلوات اللّه عليه ، باز مكّه مىبرد ، چون بنزديك مكّه رسيده بود ، سيّد ، صلوات اللّه عليه ، از وى گم شد ، هر چند دويد و كوشيد او را باز نيافت . حليمه بنشست و مىگريست ، خبر به عبد المطّلب بردند كه محمّد را آوردند تا در مكّه و غايب شد و دايهء وى نشسته است و مىگريد . عبد المطّلب دل تنگ شد ، برخاست و بكعبه رفت و دست بدعا برداشت و گفت : بار خدايا ، محمّد به من باز رسان . در اين حال ورقة بن نوفل با يكى ديگر از قريش بيامدند و پيغمبر ، عليه السّلام ، بياوردند .
عبد المطّلب شاد شد و گفت : او را از كجا باز يافتيد ؟ گفتند : از سر كوه ، از بالاى مكّه . آنگاه عبد المطّلب رسول را ، صلوات اللّه عليه ، بر دوش خود نشاند و گرد كعبه طوافى بكرد ، حرزها بخواند و بر وى باد دميد [ 1 ] و او را باز پيش مادر برد ، آمنه .
و بروايتى ديگر چنين گويند كه : باعث بر آنكه دوم بار حليمه پيغمبر را ،
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : بر دوش خود گرفت و گرد كعبه طوافى مىكرد و دعاها مىخواند و باد بر وى مىدميد .