اين حالت برش افتاد ، شوهرم گفت : اى زن ، پيش از ان كه اين پسر واقعهء ديگر برش افتد ، او را باز پيش * مادر بر ، كه من مىترسم كه ديو بر وى راه يافته است . پس چون شوهرم چنين گفت ، او را برگرفتم و باز مكّه بردم پيش آمنه . چون آمنه مرا بديد گفت : چرا پسرم چنين زود باز آوردى و اوّل چندان رغبت مىنمودى تا پيش تو باشد ؟ گفتم كه : چنين بود ، لكن از حوادث زمانه ترسيدم و اينك او را ، چنان كه مراد دوستان [ است ] [ 1 ] ، باز پيش تو آوردم .
پس آمنه بر من إلحاح بسيار كرد و گفت : كه پسر مرا [ 2 ] واقعهاى افتاده است تا تو او را چنين زود باز پيش من آوردى ؟ اكنون مرا بگوى تا وى را چه افتاده است .
چون إلحاح بسيار بكرد [ قصّه ] [ 3 ] با وى بگفتم و آنگاه گفتم كه : اى آمنه ، از اين جهت از وى بترسيدم و انديشه كردم كه مگر ديوى بر وى راه يافته است و زود او را باز پيش تو آوردم . آمنه گفت : كلّا و حاشا كه ديو بر فرزند من راه توان يافت ، و منصب وى از ان بزرگتر است كه دست ديو بر جناب حشمت وى تواند رسيد . اكنون اى حليمه ، تو برو و ازين فارغ باش و اگر خواهى تا من ازين عجبتر با تو بگويم . آنگاه بر گرفت و معجزاتى چند كه ديده بود با وى بگفت ، آنچه [ چون ] به وى آبستن بود . پس حليمه گفت : من از جهت وى فارغ شدم و برخاستم و باز قبيلهء خود آمدم . چون سيّد ، عليه السّلام ، بمنصب رسالت رسيد ، خود حكايت اين حال با صحابه بگفت و سبب آن بود كه صحابه از وى پرسيدند و گفتند : يا رسول اللّه ، تو ما را از حال خود خبر باز ده ، آنگه مصطفى ، عليه الصّلاة و السّلام ، گفت : 32
نعم ، أنا دعوة [ أبى ] إبراهيم ، و بشرى عيسى ، و رأت أمّى حين حملت بى أنّه خرج منها نور [ 4 ] أضاء لها قصور الشّام ،
هامش
[ ( 1 - ) ] از روا و پا نقل شد . ايا : بود .
[ ( 2 - ) ] در اصل : من و بر طبق ايا ضبط شد .
[ ( 3 - ) ] از روا و پا نقل شد .
[ ( 4 - ) ] در اصل : نورا .