عليه السّلام ، برگرفتم و باز مكّه بردم و به آمنه دادم و خواستم كه طريقى سازم كه آمنه ديگر باره مصطفى را ، عليه السّلام ، باز من دهد و او را بقبيله باز برم و مدّتى ديگر پيش من باشد . پس او را گفتم : اى آمنه ، هواى مكّه هوائى و خيمست و هواى ما سبكتر و خوشتر است ، پس اگر ترا دل دهد و فرزند به من باز دهى تا چند روز [ 1 ] ديگر پيش من باشد ، و چون بزرگتر شود ، او را باز آورم ، كه مىترسم از ان كه نبايد كه وى را هواى مكّه نسازد . و چون چنين گفتم ، آمنه ديگر رغبت كرد و سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام ، به من باز داد و من او را برگرفتم و بقبيله باز آوردم و مىبود تا چند ماه برآمد .
بعد از ان سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام ، چون مدّتى گذشته بود ، روزى بيرون خيمه رفته بود ، گلهء بزغاله مىچرانيد و خود بازى مىكرد [ 2 ] با برادر ديگر كه شير يك ديگر خورده بودند 31 ، ناگاه ديدم كه برادرش فرياد برآورد و مىدويد و مىگفت : يا أمّاه ، دو شخص آمدند و برادر قريشى مرا خوابانيدند و شكم وى بشكافتند و تازيانهاى چند بر وى زدند و اينك افتاده است . حليمه گفت :
من و شوهر بدويديم و سيّد را ، عليه الصّلاة و السّلام ، ديديم كه افتاده بود و بترسيده بود و گونهء رويش بگرديده بود . پس من او را بر گرفتم و بر سر و روى وى بوسه دادم و گفتم : جان مادر ترا چه افتاد ؟ سيّد ، عليه السّلام ، گفت :
اى مادر ، اين ساعت دو شخص آمدند كه جامهاى اسفيد داشتند و من را بخوابانيدند و شكم مرا بشكافتند و چيزى چند از ان برگرفتند و چيزى چند باز جاى نهادند ، ندانم كه چه برگرفتند و چه باز جاى نهادند و ديگر شكم من باز دوختند و برفتند . و آن دو شخص جبرئيل و ميكائيل بودند ، امّا سيّد ، عليه الصّلاة و السّلام ، آنگاه نمىدانست . حليمه گفت : چون سيّد ، عليه السّلام ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و ط و پا : مدت .
[ ( 2 - ) ] روا و پا : رمهء بزغاله از پس خيمه مىچرانيدند و او در ميان آن مىگرديد و مىبازيد .