زمزم خاص تو را دهد ] عجب نبود . پس عهد با وى كردند و چاه زمزم عبد المطّلب را مسلّم شد . و هم از آن جايگاه باز گرديدند و باز مكّه آمدند و پيش زن كاهنه نرفتند . پس عبد المطّلب بيامد و چاه زمزم تمام كرد و آن را باز حال عمارت آورد . و اين روايت كه رفت از ان أمير المؤمنين علىّ است ، كرّم اللّه وجهه ، از جدّ خود عبد المطّلب .
و روايت ديگر هم از عبد المطّلب كنند كه وى حكايت كرد و گفت كه :
روزى در حجر خانهء كعبه خفته بودم و در خواب مرا گفتند كه : « برخيز و چاه زمزم فرو كن . » برخاستم [ 1 ] و برفتم و پيش قريش حكايت كردم كه خوابى چنين ديدهام . قريش مرا گفتند برو و هم آن جايگاه كه خفته بودى باز جاى خفت ، اگر اين خواب درست بوده باشد ديگر بار ترا بنمايند و اگر نه خواب [ 2 ] أضغاث أحلام بوده است . عبد المطّلب گفت : برفتم و باز جاى خفتم و ديگر همان خواب ديدم كه مرا مىگفتند كه : « برخيز و چاه زمزم فرو كن » .
پرسيدم كه چاه زمزم كجاست ؟ گفتند : « ميان إساف و نائله ، آن جايگاه كه قريش قربان كنند و موران خانه كردهاند ، و فردا چون بر وى كلاغى سياه و سفيد بينى كه درآمد و منقار در آن سر سوراخ موران فرو برد . »
عبد المطّلب گفت : چون چنين ديدم ، از خواب برخاستم و مرا هيچ شكّى نماند ، پس كلند بر گرفتم و حارث كه پسر بزرگترين من بود با خود ببردم ، و در آن وقت خود عبد المطّلب از پسران خود حارث داشت ، چون ميان إساف و نائله رفتم * و باز ايستادم و تفحّص كردم و خانهء موران بديدم و ساعتى ديگر باز ايستادم و كلاغى سياه و سفيد ديدم كه بيامد و منقار در سوراخ موران فرو برد ، پس دانستم كه آن جايگاه سر چاهست و كلند آنجا بر زمين زدم ، و قريش را خبر شد ، بيامدند و دست من بگرفتند و گفتند : ما ترا نگذاريم
هامش
[ ( 1 - ) ] روا و پا : از خواب برخاستم .
[ ( 2 - ) ] روا و ايا : نه خود اضغاث . . .