پيش وى باز بايد رفتن و جنگ با وى بايد كردن . پس نخست كسى كه بجنگ أبرهه بيرون آمد ذو نفر بود [ 1 ] . و اين ذو نفر از أشراف و بزرگان يمن [ 2 ] بود [ 3 ] و چند [ 4 ] قبيله از عرب در حكم وى بودند . چون وى بشنيد كه أبرهه روى در مكّه نهاد ، لشكر جمع كرد آنچه بود ، و از حوالى مكّه كسى كه با وى موافق بود به يارى خود خواند و برخاست و پيش أبرهه باز آمد و مصاف دادند ، و لشكر حبش بسيار بودند و عرب طاقت ايشان نداشتند و بهزيمت [ 5 ] برفتند و ذو نفر را بگرفتند و پيش أبرهه آوردند . أبرهه خواست كه وى را بكشد ، ذو نفر گفت كه : اى أبرهه ، * زيستن من بهتر ترا به كار بايد از كشتن [ 6 ] ، و گويند كه : أبرهه مردى حليم [ 7 ] بود ، چون ذو نفر چنين گفت ، دست از كشتن وى بداشت و بفرمود تا او را محبوس كنند [ 8 ] .
چون پيشتر آمد ، نفيل بن حبيب كه رئيس قبيلهء خثعم بود لشكر جمع كرد و پيش أبرهه باز آمد با ديگر قبايل ، و أبرهه با ايشان مصاف داد [ 9 ] و عرب را بشكست ، و نفيل بن حبيب بگرفت و خواست كه وى را بكشد ، وى گفت : اى أبرهه ، مرا زينهار ده تا در پيش [ 10 ] تو باشم و زمين عرب ترا دليلى كنم . أبرهه دست از وى بداشت و او را زينهار داد . پس در پيش أبرهه ايستاد و لشكر را دليلى كرد تا به زمين طائف رسيد . چون به زمين طائف
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل بخلاف ساير نسخ و متن عربى ج 1 ص 47 : دو نفر بودند .
[ ( 2 - ) ] در اصل بخلاف روا و پا و ط و متن عربى ج 1 ص 47 : مكه .
[ ( 3 - ) ] در اصل : بودند .
[ ( 4 - ) ] در اصل بخلاف روا و پا و سياق عبارت عربى : صد .
[ ( 5 - ) ] روا و ط و پا : زمانى جنگ كردند و بعد از آن پشت بدادند و بهزيمت .
[ ( 6 - ) ] روا : آيد كه كشتن من .
[ ( 7 - ) ] در اصل و ساير نسخ فارسى بجز پا : حكيم و در متن عربى ج 1 ص 47 : كان ابرهة رجلا حليما .
[ ( 8 - ) ] روا : بداشتند . ايا و پا : كردند .
[ ( 9 - ) ] روا و ط و پا : ابرهه لشكر وى بهزيمت كرد و او را بگرفت .
[ ( 10 - ) ] روا و پا : در خدمت .