طواف مىكردند و تعظيم آن بجاى همى آوردند . آنگاه عرب بشنيدند كه أبرهه كليسيائى كرده است و آن چنان عمارتى پديد آورده است و دعوى كرده است كه حجّ جملهء عرب باز آنجا افگند از كعبه ، ايشان را * غيرت برخاست و در بند آن شدند كه بنوعى استخفافى بر آن كليسيا آورند كه جملهء جهانيان را معلوم شود .
پس يكى از قبيلهء بنى فقيم [ 1 ] 8 برخاست ، و بنى فقيم از قبيلهء بنى كنانه بودند ، و گفت : من بروم و حيلتى سازم كه چهار گوشهء خانهء وى به نجاست بيالايم و كارى كنم كه تا قيامت از ان باز گويند . گفتند : نيكو مىگوئى . آنگاه برخاست و بجانب صنعا رفت و خود را به شكل راهبان ساخت ، چون بدر كليسيا رسيد ، خود را چنان نمود كه وى از مسافتى دور به قصد زيارت قلّيس آمده است ، و بعد از ان به اندرون رفت و زيارت آنجا بكرد و بنشست تا شب در آمد ، و چون شب در آمد ، هيچ كس را به اندرون نمىگذاشتند كه بخفتند [ 2 ] ، پس خادمان بيامدند و او را گفتند كه : برخيز و بيرون شو . وى گفت : من چندين مسافت بريدهام و رنج كشيدهام و بيامدهام تا يك شب در اين كليسيا بعبادت مشغول باشم و زيارتى ، چنان كه شرط باشد ، بكنم . شما چگونه روا داريد كه رنج من ضايع گردانيد و نگذاريد كه من مراد خود از اين جايگاه برگيرم ؟ اين بگفت و تضرّع بسيار مىنمود . خادمان پنداشتند كه راست مىگويد و او را در كليسيا بگذاشتند و خود بيرون رفتند و در آن پيش [ 3 ] ببستند . پس آن مرد عرب كه آمد [ 4 ] ، چون جاى خالى ديد ، برخاست و هر چهار گوشهء خانه به نجاست ملوّث كرد و آنجا كه محراب ايشان بود بنشست و بريست و به نجاست بيالود و هر چه مىتوانست كردن از كارهاى پليد همه در آن كليسيا بكرد ، و چون اين همه بكرده بود ، برفت و در گوشهاى از آن كليسيا پنهان شد ، تا روز ديگر كه خادمان بكليسيا در آمدند و در كليسيا بگشودند ،
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : كه به مردى مشهور بود .
[ ( 2 - ) ] روا و ايا : بخسبد يا آن جايگه باشد .
[ ( 3 - ) ] روا و ايا : از پيش .
[ ( 4 - ) ] روا و ايا : آمده بود .