حكايت [ دوس ذى ثعلبان و برانگيختن [ 1 ] لشكر بجنگ زرعه ]
چون زرعهء ذو نواس با اهل نجران آن بيداد كرد و آن همه بقتل آورد از اهل نجران ، يكى بود كه او را دوس ذى ثعلبان گفتندى ، و وى اسبى نيكو داشت . چون حال چنان ديد ، بر نشست و بگريخت ، و لشكر ذو نواس بدانستند و از قفاى وى برفتند وى را نيافتند . و دوس ذى ثعلبان برفت بنزديك قيصر روم و حال با وى بگفت و استعانت از وى طلبيد ، تا او را لشكر دهد و بجنگ زرعهء ذو نواس رود [ 2 ] . قيصر بهانه آورد كه : ولايت شما از من دور است و لشكر روم رغبت ننمايند كه به آن جايگاه آيند ، لكن من از خود نامه بنويسم به ملك نجاشى كه ملك حبشه از ان وى است [ 3 ] ، و وى هم از دين ماست ، تا وى با تو لشكر بفرستد و انتقام كار شما از زرعه و قوم وى باز خواهد . بعد از ان ، قيصر روم از بهر وى نامهاى به ملك نجاشى نوشت كه دوس ذى ثعلبان مىرسد [ 4 ] و مراعات وى كنيد بلشكر [ 5 ] . آنگه دوس نامه برگرفت و برخاست و از روم بجانب حبشه رفت پيش نجاشى ، و نوشتهء قيصر به وى داد و قصّه و حال اهل نجران و بيدادى كه بديشان رفته بود با وى بگفت و استعانت خواست و لشكر طلب كرد . و نجاشى قبول كرد و هفتاد [ 6 ] هزار سوار ترتيب كرد و با وى فرستاد و سرور [ 7 ] لشكر اميرى بود [ 8 ] نام آن امير أرياط [ 9 ]
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : جنگ كردن وى با زرعه ، عنوان از روا نقل شد .
[ ( 2 - ) ] روا و ط و پا : آيد .
[ ( 3 - ) ] روا و ط و پا : كه پادشاه حبش ( ط و پا : حبشه ) است .
[ ( 4 - ) ] ايا : چون بدانجا رسد .
[ ( 5 - ) ] ايا : و مدد بلشكر .
[ ( 6 - ) ] در ساير نسخ جز پا : هفت . و در متن عربى ج 1 ص 38 : سبعين الفا .
[ ( 7 - ) ] روا و ط و پا : بر سر .
[ ( 8 - ) ] روا : بگماشت .
[ ( 9 - ) ] در اصل همه جا : ارباط .