تا وى را بگرفتند و بر سر كوهى بلند بردند و او را از آن جايگاه به زير اندازند ، و چون وى را بگرفتند و بر سر كوهى بلند بردند و به زير انداختند ، چون نگاه كردند ، عبد اللّه را هيچ رنجى نرسيده بود و برخاست و باز شهر نجران آمد ، و مقرّبان پادشاه با پادشاه بگفتند كه : آنچه فرمودى كرديم و وى را هيچ رنجى نرسيد . ديگر بار بفرمود تا وى را بگيرند و بميان دريا اندازند ، پس وى را بگرفتند و بميان دريا انداختند و وى از ميان دريا بى رنجى بدر آمد ، و ديگر بار باز * شهر آمد . و پادشاه ديگر بار از حال وى خبر يافت ، و هر گاه كه پادشاه با وى اين چنين حركتى مىكرد و وى را رنجى نمىرسيد ، خلقى ديگر بسيار تبع وى مىشدند و ايمان به وى مىآوردند و دين عيسى مىگرفتند و پادشاه زيادت از ان خشم مىگرفت و بنوعى ديگر مىفرمود تا او را [ 1 ] هلاك مىكردند ، و هر چه با وى مىكردند ، عبد اللّه اسم اعظم مىخواند و وى را رنجى نمىرسيد ، تا با همه [ 2 ] بكوشيدند و او را هلاك نتوانستند كرد . آنگاه عبد اللّه پادشاه را گفت كه : اى پادشاه ، بدان كه هيچ با من نتوانى كردن ، لكن اگر مىخواهى كه مرا هلاك كنى ، من بگويم كه چه بايد كردن . گفت : بگو . گفت : اوّل ايمان بخداى و رسول وى عيسى بياور و توحيد بگوى و ايمان به پيغمبران وى بياور و بعد از ان كه ايمان به عيسى آورده باشى ، بدين من درآئى ، آنگاه اگر خواهى كه مرا هلاك كنى توانى . پادشاه از بس كه مىخواست كه وى را هلاك كند و نمىتوانست به هيچ طريق ، چون عبد اللّه آن چنان بگفت ، پادشاه ايمان بياورد و بدين وى در آمد و توحيد حق تعالى بگفت . آنگاه عبد اللّه را پيش خود خواند و عصائى برگرفت و بر سر وى زد و وى را بكشت . و چون عبد اللّه را هلاك كرد ، ديگر بار كافر شد . 7 و مردم نجران اتّفاق كردند و برفتند و عبد اللّه برگرفتند و به إعزاز و إكرام او را دفن كردند ، و جمله ايمان آوردند و بدين وى درآمدند و فرمان
هامش
[ ( 1 - ) ] ايا : تا در هلاك او مىكوشيدند .
[ ( 2 - ) ] روا و ايا : به همه نوع .