مانده بود و آن را در آتش انداخت و نسوخت ، بعد از ان بدانست كه آن نام بزرگ خداوند است و بر فيميون رفت * و گفت : من اسم اعظم خداى مىدانم [ 1 ] .
فيميون گفت : برو كه آنچه ترا مقصود بود بدانستى ، لكن گمان چنان مىبرم كه آن را نگاه نتوانى داشت و سر خود و خلقى بباد بردهى . پس عبد اللّه بن ثامر ، چون اسم اعظم دانسته بود ، هر روز در شهر نجران بگرديدى و هر كجا معلولى و رنجورى بودى بديدى و گفتى كه : اگر از بتپرستى [ 2 ] بدين من آئى تا من دعا كنم و حق سبحانه و تعالى ترا از اين رنج شفا دهد . ايشان گفتندى :
اى عبد اللّه ، اگر تو اين رنج از ما بردارى ما به ترك بت پرستيدن بگوييم و بدين تو درآئيم . عبد اللّه اسم اعظم بگفتى و باد بديشان دميدى و حق سبحانه و تعالى ايشان را شفا دادى ، آنگاه ايمان بياوردندى و بدين [ 3 ] عيسى در آمدندى ، تا خلقى بسيار [ 4 ] تبع وى شدند و ايمان بياوردند . بعد از ان پادشاه [ را ] از آن حال خبر شد و مردم وى را گفتند كه : مردى بدين صفت ظاهر شده است و خلقى بسيار تبع وى شدهاند ، و از ان مىترسيم كه خلق و ملك نجران [ 5 ] بدست فرا [ 6 ] گيرد و از وى بستاند . آنگاه پادشاه نجران مرد بفرستاد و عبد اللّه بن ثامر را بخواند [ 7 ] و گفت : اين چيست ، اى مرد ، كه تو خلقى [ را ] از راه ببردهاى و ايشان را از دين و ملّت خود بر آورده و متابع و محكوم خود كردهاى ؟ اگر از اين كار توبه مىكنى فخيره ، و اگر نه بفرمائيم تا ترا عبرت ديگران كنند .
عبد اللّه گفت : با من هيچ نتوانى كردن . پادشاه بر وى خشم گرفت و بفرمود
هامش
[ ( 1 - ) ] روا : بدانستم گفت : چون بدانستى كس ترا نياموخت . آنگاه حكايت كرد كه بدين طريق نام خداى بزرگ بشناختم .
[ ( 2 - ) ] ايا : باز مىايستى و . روا : اگر ترك بتپرستى مىكنى و .
[ ( 3 - ) ] روا : دين وى .
[ ( 4 - ) ] روا : بدين صفت .
[ ( 5 - ) ] روا : نجران از دست تو نيز برود .
[ ( 6 - ) ] ايا : فروگيرد و از تو .
[ ( 7 - ) ] ايا : طلب داشت .