در چنين كسى نه پارسايى است ، نه وفا و نه گوش فرا دادن به پندها .
زهد جوانمرد به تراشيدن سر ، و پوشيدن جامههاى خشن نيست .
بلكه ( زهد حقيقى ) به هدايت در گفتار و كردار است ، و به اين است كه آزمندى به دنيا را در ( ناچيز نگرشهاى ) گوشهء چشم ( نه در دل ) ، پيوسته دارى .
و به اينكه با همهء تاب و توان آنچه را كه نجات مىبخشد و رشد مىآورد بكارگيرى و از شرارههاى آتش خشم خداوندى ، فرار كنى . « 1 »
جدائى مرگ
[ 953 ] - 25 - هر جدا شدنى در دنيا ، به هم پيوستنى دارد . ولى پس از ( جدائى ) مرگ ، به هم پيوستنى وجود ندارد .
( مرگ ) دورى جداكننده ، و جدايى سختى است ، و گرفتارى آنچنانى است كه فرصت وداع نمىدهد .
و هرگونه برادرى ( و انس و الفتى ) هر چند طول بكشد ، بناچار روزى به گسستگى مىانجامد .
حقّا كه بهرهء اهل دنيا اندك است و بهرهء اندك ( آدمى را ) سودى نمىبخشد ( و دردى را دوا نمىكند ) .
و همان اندك دنيا ( نيز ) سخت و دشوار شده ، ميان نيشهاى درندگان آويخته است . « 2 »
هامش
( 1 )إذا الإنسان خان النّفس منه * فما يرجوه راج للحفاظ
و لا ورع لديه و لا وفاء * و لا الإصغاء نحو الاتّعاظ
و ما زهد الفتى به حلق رأس * و لا به لباس أثواب غلاظ
و لكن بالهدى قولا و فعلا * و إدمان التّجشّع في اللّحاظ
و إعمال الّذي ينجي و ينمي * بوسع و الفرار من الشّواظ( 2 )لكلّ تفرّق الدّنيا اجتماع * فما بعد المنون من اجتماع