نداشت - گفت : شير آن را بدوشيد و با آب مخلوط نموده بنوشيد . پس چنان كردند .
پرسيدند : « آيا خوراكى دارى » « 1 » ؟
گفت : نه ، مگر همين يك گوسفند ناچيز ، يكى از شما آن را ذبح كند تا غذايى آماده كنم كه بخوريد . يكى از آنان برخاست و آن گوسفند را سر بريد و پوست كند ، سپس آن پيرهزن بر ايشان غذايى پخت و خوردند ، ماندند تا هوا خنك شود . هنگام كوچ به پيرهزن گفتند :
« ما گروهى از قريش هستيم كه به اين سو ( اشاره به : مكّه ) رهسپاريم . هرگاه به سلامت برگشتيم ، ( در مدينه ) خود را به ما بشناسان تا در حق تو خيرى انجام دهيم » « 2 » .
سپس رفتند ، و ( شبانگاه كه ) شوهر پيرزن آمد ، جريان ميهمانان و گوسفند را برايش نقل كرد . او خشمگين شده گفت : واى بر تو آيا گوسفند مرا براى كسانى كه نمىشناسى سر مىبرى و مىگويى : « گروهى از قريش » ؟ ! از اين جريان مدّتى گذشت تا گرفتارى وادارشان كرد كه به مدينه آيند . به مدينه آمدند و شتر را به مدينه آورده تا با فروش آنها زندگى را بگذرانند . يك روز آن پيرهزن از يكى از كوچههاى مدينه عبور مىكرد به امام حسن عليه السّلام كه بر در خانهء خود نشسته بود گذر نمود ، امام عليه السّلام او را شناخت ولى او امام را نشناخت ، از اين رو غلام خود را فرستاد تا او را بياورد ، پس امام عليه السّلام به او فرمود : آيا مرا مىشناسى ؟ گفت : نه ، فرمود : من در فلان روز ميهمان تو بودم ؟ گفت : پدر و مادرم فدايت باد ، ( از يادم رفته ) به جا نمىآورم ، حضرت عليه السّلام فرمود : اگر تو مرا نمىشناسى من ترا مىشناسم ، پس هزار گوسفند از گوسفندان زكات براى او خريدارى نمود و ( نيز ) هزار اشرفى به او عطا فرمود : سپس او را همراه غلام خود خدمت امام حسين عليه السّلام فرستاد ، امام حسين عليه السّلام پرسيد : « برادرم ، حسن ، چه مقدار به تو بخشيده است » « 3 » ؟ عرض كرد : هزار گوسفند و هزار اشرفى . پس حضرت عليه السّلام دستور فرمود تا همانند آن را به او بدهند . سپس او را همراه غلامى به سوى عبد اللّه جعفر فرستاد ، عبد اللّه پرسيد :
هامش
( 1 ) هل من طعام ؟
( 2 ) نحن نفر من قريش نريد هذا الوجه ، فإذا رجعنا سالمين فألّمي بنا فإنّا صانعون اليك خيرا .
( 3 ) بكم وصلك أخي الحسن ؟