« ابن أزرق پيش بيا » « 1 » ( تا پاسخت گويم ) ابن ازرق گفت : من از تو سؤال نكردهام ! ابن عبّاس گفت : اى ابن أزرق ، حسين بن على عليه السّلام از اهل بيت پيغمبر عليهم السّلام است و اينان وارثان علم الهىاند . نافع ، متوجّه امام حسين عليه السّلام شد . پس امام به او فرمود :
« اى نافع ! هر كس دينش را بر قياس بنا نهد عمرش پيوسته در اشتباه مىگذرد ، از آيين روشن خدا رو بر مىتابد ، به سوى كژى و انحراف كوچ مىكند ، از راه راست حقّ گمراه مىشود ( و ) سخن ناپسند مىگويد . اى فرزند ازرق ، اكنون خدايم را آن گونه كه خود ، خويشتن را ستوده توصيف مىكنم و او را آن گونه كه خود ، خويشتن را شناسانده و احاطه دارد ، معرفى مىكنم : او ( از آن رو كه به ظاهر و باطن همهء ماسوا احاطه دارد ) با حواسّ ظاهرى ، ادراك نشود ( و در حيطه آنها نگنجد ) و ( از آن رو كه همرديف انسانها نيست ) با مردم ، مقايسه نگردد ( و اوصاف او با اوصاف آنها سنجيده نشود ) . پس ( چون محيط قيّوم است به وجود و شئون وجودى همه ) ، نزديك است ، ولى نه آن گونه كه ( در عرض آنها باشد و به آنها ) چسبيده باشد و ( چون غير همه است ، از حدود وجودى و شئون وجودى همه ) به دور است ، امّا كاستى ندارد . او در يگانگى خود ( مستغرق ) است و هيچ گونه تجزيهاى بر نمىدارد . از راه آيات خود شناخته مىشود ، از راه مظاهر خويش ، توصيف مىگردد . هيچ معبود بحقّى نيست جز او كه بزرگ و برين مرتبه است » « 2 » . در اين هنگام نافع ( كه بشدّت تحت تأثير سخنان عميق امام عليه السّلام قرار گرفته بود ) گريست و اظهار داشت : اى حسين ، سخن تو چقدر زيبا ( و عميق ) است !
هامش
( 1 ) إلىّ يا بن الأزرق .
( 2 ) يا نافع إنّ من وضع دينه على القياس لم يزل الدّهر فى الارتماس ، مائلا عن المنهاج ، ظاعنا في الاعوجاج ، ضالّا عن السّبيل ، قائلا غير الجميل ، يا ابن الأزرق أصف إلهي بما وصف به نفسه ، و أعرّفه بما عرّف به نفسه ، لا يدرك بالحواسّ ، و لا يقاس بالنّاس ، فهو قريب غير ملتصق ، و بعيد غير متقصّ ، يوحّد و لا يبعّض ، معروف بالآيات ، موصوف بالعلامات ، لا إله إلّا هو الكبير المتعال .