باز دست بر او نگشايم . همينان كه او را احاطه كردهاند ، او را بسند . گفت : به خدا بر او مىتازم . پس بر او حمله كرد و برنگشت تا فرق سرش را با شمشير شكافت . قاسم با صورت بر زمين آمد و ندا داد : عمو جان ! و امام عليه السّلام همچون عقابى كه از بلنداى آسمان به زير آيد صفها را شكافت و مانند شير ژيان حمله كرد تا به عمرو - قاتل قاسم - رسيده ، شمشيرى بر او نواخت و دستش را كه سپر خود كرده بود جدا كرد . عمرو فريادى كشيد و گريخت و سپاه كوفيان حمله كردند تا او را برهانند در اين كشاكش بدن قاسم پامال سمّ ستوران شد و به شهادتش انجاميد . چون غبار معركه فرو نشست ، ديدند امام عليه السّلام بر بالين قاسم - كه در حال جان دادن بود و پا بر زمين مىساييد - ايستاده و مىفرمايد : « به خدا سوگند بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخت ندهد يا پاسخت دهد و يارىات نرساند و يا يارىات رساند و سودت نبخشد دور باد مردمى كه تو را كشتند ، ويل باد بر آنان كه تو را كشتند » . « 1 »
و در روايتى آمده كه فرمود : « دور بادا مردمى كه تو را كشتند و خونخواه تو از ايشان در قيامت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله خواهد بود . سپس فرمود : ( عزيزم ! ) بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخت ندهد يا پاسخت دهد و سودت نبخشد . امروز روزى است كه مصائب عمويت پىدرپى است و ياورش اندك » « 2 » ! سپس قاسم را از زمين برداشت . گويا او را مىبينم كه سينه بر سينه امام عليه السّلام داشت و پاهايش بر زمين كشيده مىشد . پيش خود گفتم : امام عليه السّلام چه مىكند ؟ ! ديدم او را ( به خيمه شهدا ) آورده كنار شهداى بنى هاشم نهاد . آنگاه رو به آسمان داشت و عرض كرد :
« خدايا ! از شمارشان بكاه و با نيازمندى ايشان را بكش و هيچ يك را باقى مگذار و آنان را هرگز نيامرز . اى عموزادگانم ! صبر كنيد . اهل بيتم ! صبر كنيد كه پس از اين هرگز خوارى
هامش
( 1 ) عزّ و اللّه على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك ، أو يجيبك فلا يعينك ، أو يعينك فلا يغني عنك ، بعدا لقوم قتلوك الويل لقاتلك .
( 2 ) بعدا لقوم قتلوك ، و خصمهم فيك يوم القيامة رسول اللّه ، عزّ على عمّك أن تدعوه فلا يجيبك ، او يجيبك ثمّ لا تنفعك إجابته ، يوم كثر واتره و قلّ ناصره .