« فرزندم ! خدا كشندگان تو را از رحمت خود به دور كند . اينان چه بسيار بر خدا و هتك حريم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گستاخاند » « 1 » اشك ديدگان امام عليه السّلام جارى شد و شيون بانوان برخاست .
امام عليه السّلام ايشان را ساكت كرد و فرمود : « آرام شويد كه گريهها پيش رو داريد ! » « 2 » در روايتى آمده كه : امام عليه السّلام چون فرزند شهيد خود را ديد فرمود : « اى ميوهء دلم ! اى نور ديدهام ! » « 3 » .
شهادت قاسم عليه السّلام
[ 422 ] - 247 - پس از او عبد اللّه بن حسن بن على عليه السّلام نزد امام عليه السّلام آمد . در برخى روايات است كه : او همان قاسم بن الحسن عليه السّلام است . قاسم نوجوانى غير بالغ بود . چون نگاه امام عليه السّلام به او افتاد او را در آغوش كشيد و با هم چنان گريستند كه بىتاب شدند . قاسم عليه السّلام اذن ميدان خواست و امام عليه السّلام نپذيرفت . اين نوجوان دست و پاى امام عليه السّلام را بوسه مىزد و اذن مىطلبيد تا سرانجام اجازه گرفت . او در حالى كه اشك مىريخت به نبرد آمد و اين رجز مىخواند : اگر مرا نمىشناسيد ( بدانيد ) منم فرزند حسن عليه السّلام و نوادهء پيامبر برگزيده و امين خدا .
اين حسين عليه السّلام است كه در ميان مردم همچون اسيران در گروه است . خدا اين مردم را از باران رحمت خود سيراب نكناد .
او كه همچون پارهء ماه از افق ميدان مىدرخشيد دليرانه بر دشمنان يورش برد تا با آن خردسالى سى و پنج نفر را كشت .
حميد بن مسلم كه در سپاه ابن سعد بود گويد : من به اين نوجوان نگاه مىكردم . او پيراهن و پوششى بلند در بر و يك جفت كفش در پا داشت كه بند يكى پاره بود . فراموش نمىكنم كه بند كفش پاى چپ او بود . عمرو بن سعد گفت : به خدا سوگند بر او حمله مىكنم . من گفتم : سبحان اللّه ! اين چه تصميمى است ؟ ! به خدا سوگند اگر مرا تازيانه بزنند
هامش
( 1 ) لعن اللّه قوما قتلوك يا ولدى ، ما اشدّ جرأتهم على اللّه ، و على انتهاك حرم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله .
( 2 ) اسكتن فإنّ البكاء امامكنّ .
( 3 ) يا ثمرة فؤاداه ، و يا قرّة عيناه .