از آن برمىخاست پيدا كردند رضوان خدا بر او باد .
عمرو بن خالد صيداوى
[ 409 ] - 234 - سپس عمرو بن خالد صيداوى نزد امام عليه السّلام آمده عرض كرد : سلام بر تو باد اى ابا عبد اللّه ! مىخواهم به ياران خود بپيوندم و نمىخواهم بمانم و تو را تنها و كشته ببينم .
امام عليه السّلام فرمود : « برو كه ما نيز ساعتى ديگر به تو مىپيونديم » « 1 » . پس به ميدان آمده قهرمانانه جنگيد تا به شهادت رسيد .
سخن امام عليه السّلام با ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى
[ 410 ] - 235 - ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى گويد : روز عاشورا چون ديدم ياران امام عليه السّلام به شهادت رسيدند و دشمن به خود و خاندانش راه پيدا كرد و از ياران امام عليه السّلام جز سويد ابن عمرو بن أبى مطاع خثعمى و بشير بن عمرو حضرمى كسى باقى نمانده ( خدمت امام عليه السّلام رسيده ) عرض كردم : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! مىدانى كه من و تو قرار داشتيم به تو عرض كردم :
تا براى تو ياورانى باشند مىمانم و يارىات مىكنم و چون ياورى نداشتى آزادم كه بروم و شما پذيرفتيد ؟ ! فرمود : « راست گفتى امّا چگونه از دست اين همه دشمن مىگريزى ؟ چنانچه مىتوانى برو ، مرا با تو كارى نيست . » « 2 »
پس به سوى اسب خود رفتم . من اسب خود را - در آن زمان كه سپاه ابن سعد اسبهاى ما را پى مىكردند - برده در يكى از خيمههاى ميانى اصحاب بسته بودم و خود با ايشان پياده مىجنگيدم و در آن روز دو نفر از دشمنان امام عليه السّلام را كشتم و دست ديگرى را بريدم و آن روز چندين بار امام عليه السّلام به من فرمود : « دستت رنجور مباد ! خدا دستت را نبراد ! خدا از
هامش
( 1 ) تقدّم فإنّا لاحقون بك عن ساعة .
( 2 ) صدقت ، و كيف لك بالنّجاء ! إن قدرت على ذلك فأنت في حلّ .