نخواهند كرد و اگر ( در پندار خود ) به حقّ ندانند از پى من آيند تا با اكراه بيعت كنم يا مرا بكشند . اى عبد اللّه ! آيا نمىدانى كه از نشانههاى پستى دنيا بر خدا اين است كه سر يحيى بن زكريّا را براى فاحشهاى از زنان هرزهء بنى اسرائيل بردند ، با اينكه سر بريده با آنان به برهان سخن مىگفت ؟ ! ابا عبد الرّحمن ! آيا نمىدانى كه بنى اسرائيل از طلوع فجر تا طلوع آفتاب هفتاد پيامبر را مىكشتند سپس در بازارهاى خود نشسته همگى به خريدوفروش مىپرداختند ، آنچنان كه گويى چيزى نكردهاند ! خدا نيز در عذاب آنان شتاب نفرمود ، سپس با صلابت و اقتدار آنان را گرفت ؟ ! اى ابا عبد الرّحمن ! از خدا بترس و از يارى من دست نكش و مرا در نماز خود ياد كن ، سوگند به آن خدايى كه جدّم محمّد صلّى اللّه عليه و آله را مژده ده و بيم دهنده برانگيخت اگر پدرت عمر بن خطاب به اين دوره مىرسيد مرا چون جدّم يارى مىكرد و كنار من همچون جدّم مىايستاد .
ابن عمر ! اگر بر تو دشوار و گران است كه با من قيام كنى ، در بيشترين عذرى ولى پس از نمازها دعا به مرا فراموش مكن و از اين جماعت كنارهگير و در بيعت شتاب مكن تا ببينى كار به كجا مىرسد .
سپس امام عليه السّلام رو به عبد اللّه بن عبّاس كرده فرمود : ابن عبّاس ! تو پسر عموى پدر منى و از زمانى كه تو را شناختهام خيرخواه بودهاى و براى پدرم - كه با تو مشورت مىكرد - نيز خيرخواه بودى و حقّ مىگفتى ، اكنون در پناه خدا به مدينه برو و اخبار خود را از من دريغ مدار كه من تا مكّيان را دوستدار و ياور خود مىبينم در مكّه مىمانم و هر زمان مرا رها كردند به جاى ديگرى خواهم رفت و به سخن ابراهيم - آنگاه كه در آتش افكنده شد - پناه مىبرم كه : « خدا مرا بس است و او خوب وكيلى است . پس آتش بر او سرد و سالم شد » « 1 » .
هامش
( 1 ) هيهات يا ابن عمر ! إنّ القوم لا يتركوني و إن أصابوني ، و إن لم يصيبوني فلا يزالون حتّى أبايع و انا كاره ، أو يقتلوني ، أما تعلم يا عبد اللّه ! أنّ من هو ان هذه الدّنيا على اللّه تعالى أنّه أتى برأس يحيى بن زكريّا عليه السّلام إلى بغيّة من بغايا بني إسرائيل و الرّأس ينطق بالحجّة عليهم ؟ ! أما تعلم أبا عبد الرّحمن !