رفت و ماجرا را به يزيد نوشت . و حضور امام عليه السّلام براى عبد اللّه بن زبير بسيار سنگين بود زيرا طمع داشت كه اهل مكّه از او پيروى كنند چون امام عليه السّلام به مكّه آمد آنان نزد او رفت و آمد كردند و با او پيوستند ، با اين حال عبد اللّه صبح و شام نزد امام عليه السّلام مىرفت و با او نماز مىگزارد .
[ 252 ] - 77 - امام حسين عليه السّلام باقى ماه شعبان و رمضان و شوّال و ذىقعده را در مكّه ماند . راوى گويد : كه آن روز در مكّه عبد اللّه بن عبّاس و عبد اللّه بن عمر بن خطاب نيز بودند .
آنان - كه قصد مراجعت به مدينه را داشتند - با هم نزد امام عليه السّلام آمدند . ابن عمر عرض كرد : ابا عبد اللّه ! خدا تو را رحمت كند ، از خدا - كه برگشت همه به سوى اوست - بترس ، تو از دشمنى و ظلم مردم اين ديار با شما ( خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ) آگاهى . اين مردم با يزيد بن معاويه بيعت كردهاند . من نگرانم كه به سبب اين پولهاى زرد و سفيد به او گرايش يافته تو را بكشند و به خاطر تو مردم زيادى كشته شوند . من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدم فرمود : حسين كشته مىشود اگر او را بكشند و تنها گذارده يارى نرسانند ، خدا تا قيامت آنان را خوار خواهد كرد . اندرز مىدهم همچون مردم سازش كنى . چنان كه قبلا براى معاويه صبر كردى شكيبا باش ، اميد است خدا ميان تو و اين قوم ستمگر داورى كند .
امام عليه السّلام فرمود : « ابا عبد الرحمن ! آيا من با يزيد بيعت كرده سازش كنم ؟ با اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهء او و پدرش آن فرمودهها را فرمود » « 1 » ؟ ! ابن عبّاس عرض كرد : ابا عبد اللّه ! راست فرمودى ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حيات خود فرمود : مرا با يزيد چهكار ؟ ! خدا به او خجستگى نبخشايد ! او فرزند و دخترزادهء من - حسين را مىكشد ، سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست ، فرزندم در ميان مردمى كه به يارى او برنخاستهاند كشته نمىشود مگر آنكه خدا ( آنان را به نفاق مبتلا كرده ) ميان دل و زبانشان ناسازگارى افكند .
سپس ابن عبّاس گريست . حسين عليه السّلام نيز گريست و فرمود : ابن عبّاس ! « آيا مىدانى كه
هامش
( 1 ) أبا عبد الرّحمن ! أنا أبايع يزيد و أدخل في صلحه ، و قد قال النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فيه و في أبيه ما قال ؟ !