روز از آن فاطمه عليها السّلام بود - با بيل كار مىكردم . ناگاه زنى بسيار زيبا و دلربا كه گويى بثينه دختر عامر جمحى - از زيباترين زنهاى قريش - است بر من نمايان شده گفت : فرزند ابو طالب ! آيا دوست دارى با من ازدواج كنى تا تو را از زحمت اين بيل برهانم و به گنجينههاى زمين رهنمون شوم كه تا زندهاى از آن تو و ( سپس ) از آن بازماندگانت باشد ؟ ! على عليه السّلام فرمود : تو كيستى تا تو را از خاندانت خواستگارى كنم ؟
گفت : من دنيايم .
فرمود : برگرد و همسرى جز من برگزين كه تو را همسرى من نيست و به بيل خود رو آورده اين اشعار را سرود : زيان ديد آنكه دنيايى پست او را فريفت و دنيا - اگر چه نسلها را بفريبد - بخششى ( قابل ياد ) نيست . او همچون بثينه با شكوه و آرايش نزد من آمد ، به او گفتم : جز مرا بفريب كه من نادان نيستم و از دنيا كنار كشيدهام .
مرا با دنيا چهكار كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله ( با آن همه عظمت و محبوبيت ) در گورى ميان آن صخرهها جا گرفت . بر فرض كه همهء گنجها و گوهرها و اموال قارون و متصرّفات قبايل را نزد من آورد آيا همهء ما رو به فنا نداريم و آيا از ذخيره كنندگان آن ، كيفرها ( و انتقامها ) نخواهند ؟ ! اكنون جز مرا بفريب كه من به پادشاهى و عزّت و بخششهاى تو ميلى ندارم و به آنچه روزيم كردهاند قانعم ، پس - اى دنيا - اين تو و اين تبهكاران ( شيفتهء تو ) .
من از روز ديدار خدا بيمناكم و از عذاب ابدى نگران .
نامههاى كوفيان و سخن امام عليه السّلام
[ 254 ] - 79 - چون كوفيان از مرگ معاويه آگاه شدند ، اهل عراق را بر يزيد شورانده گفتند :
حسين عليه السّلام و ابن زبير از بيعت خوددارى كرده به مكّه آمدهاند .
محمّد بن بشر همدانى گويد : شيعيان در منزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند مرگ معاويه به ميان آمد حمد و ستايش خدا را گفتيم پس سليمان گفت : معاويه مرده است و حسين عليه السّلام از بيعت خوددارى كرده و رهسپار مكّه شده است و شما شيعيان او و پدر اوييد ،