ايمان خود نيز برترى دارد .
آرى به خدا سوگند مادر تو بر مادر او برترى دارد .
و امّا پدر تو ، پس او پدر يزيد را براى داورى پيش خدا فرا خواند و خدا به سود پدر او و به زيان پدر تو داورى كرد .
( امام ) حسين عليه السّلام فرمود : « نادانىات تو را بس است كه دنيا را بر آخرت برگزيدى ! » « 1 » معاويه گفت : و امّا خود كه گفتى بهتر از يزيدى ، به خدا سوگند براى امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله يزيد بهتر از توست ! ! حضرت فرمود : « اين دروغ و باطل است آيا يزيد شرابخوار و بىبندوبار بهتر از من است ؟ ! » « 2 » گفت : از ناسزا گويى پسر عموى خود دست بردار زيرا اگر تو نزد او به بدى ياد شوى ، او به تو ناسزا نخواهد گفت .
سپس معاويه رو به مردم كرده گفت : هان مردم ! مىدانيد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درگذشت و كسى را جانشين خود قرار نداد . مسلمانان مصلحت ديدند كه ابو بكر را خليفه كنند و بيعت با او بيعت هدايت بود به كتاب خدا و سنّت پيامبرش عمل كرد چون وفات او فرا رسيد مصلحت ديد كه خلافت را ( به عمر بسپارد و چون وفات عمر فرا رسيد مصلحت ديد كه آن را ) در شوراى شش نفره كه از مسلمانان گزيده بود قرار دهد . بنا بر اين ابو بكر كارى كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نكرده بود و عمر نيز كارى كرد كه ابو بكر نكرده بود اينها را كردند تا كمكى به مسلمانان كرده باشند از اين رو من نيز - بسبب اختلافى كه در مردم افتاده و كمك منصفانه به آنان - مصلحت ديدم تا براى يزيد بيعت بگيرم .
[ 212 ] - 37 - ابن اعثم اين واقعه را از رويدادهاى مكّه شمرده گويد : معاويه در مكّه اقامت كرده چيزى دربارهء يزيد نمىگفت . سپس فرستاد و حسين عليه السّلام را فرا خواند . چون او آمد و داخل شد او را نزديك خود نشانده گفت : ابا عبد اللّه ! بدان كه هيچ ديارى را نگذاردم مگر به مردم آنجا نماينده فرستاده و از آنان براى يزيد بيعت گرفتم و مدينه را عقب انداختم ، زيرا گفتم آنان ريشه و فاميل و خويش او و كسانىاند كه از آنان بر او بيمى ندارم ، سپس به آنجا
هامش
( 1 ) حسبك جهلك ، آثرت العاجل على الآجل .
( 2 ) هذا هو الافك و الزّور ، يزيد شارب الخمر و مشتري اللّهو خير منّي ؟ .