عرض كردم : اى امير مؤمنان ! هنوز وقت نماز شام نرسيده است ، فرمود : براى نماز عصر أذان بگو ! با خود گفتم ! آيا براى نماز عصر أذان بگويم با اينكه آفتاب غروب كرده است ؟ ! امّا بر من است كه إطاعت كنم ، از اين رو أذان گفتم ، فرمود : إقامه بگو ، إقامه گفتم : در ضمن اقامه متوجّه شدم كه لبان على عليه السّلام به سخن همچون صداى نامفهوم پرستوها تكان مىخورد ، پس ( ديديم ) آفتاب با بانگ بلند برگشت ، تا در جايگاه ويژهء وقت نماز عصر ايستاد ، حضرت عليه السّلام برخاسته تكبير گفت و نماز گزارد ، ما نيز پشت سر او نماز گزارديم ، چون از نماز عصر فارغ شد آفتاب همچون « چراغى در طشت » فرو افتاد و غروب كرد و ستارگان نمودار شدند . به من رو كرده فرمود : اى سست يقين ! أذان نماز شام بگو ! [ 109 ] - 44 - عبد اللّه بن حسن از فاطمهء دختر امام حسين ، از امام حسين عليه السّلام نقل كرده كه فرمود :
« ( روزى ) در حال نزول وحى ، سر مبارك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بر دامن على عليه السّلام بود ، چون حالت وحى بر طرف شد پرسيد » « 1 » : اى على عليه السّلام ، آيا نماز عصر خواندهاى ؟ عرض كرد : نه ، فرمود :
بار الها ! تو مىدانى كه او در كار تو و پيامبرت بود ! « خدا آفتاب را برگرداند و او نماز گزارد و خورشيد غروب كرد » « 2 » .
[ 110 ] - 45 - جويريّة و أبو رافع و امام حسين عليه السّلام نقل كردهاند كه : « امير مؤمنان عليه السّلام چون از فرات بابل گذشت خود با چند نفرى كه همراهش بودند نماز عصر را خواند . همهء مردم هنوز عبور نكرده بودند كه آفتاب غروب كرد و نماز عصرشان فوت شد . آنان در اين زمينه ( با على عليه السّلام ) سخن گفتند ، او از خداى متعال درخواست كرد تا آفتاب را برگرداند . خدا آفتاب را برگرداند و در افق بود ، چون مردم سلام نماز را گفتند غروب كرد ، از آفتاب صداى لرزش شديد كه همه را به وحشت انداخت شنيده مىشد ، مردم تهليل و تسبيح و تكبير بسيار گفتند » « 3 » .
هامش
( 1 ) كان رأس رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله في حجر عليّ و كان يوحى إليه فلمّا سرى عنه قال :
( 2 ) فردّها عليه ، فصلّى و غابت الشّمس .
( 3 ) أنّ أمير المؤمنين عليه السّلام لمّا عبر الفرات ببابل صلّى بنفسه في طائفة معه العصر ، ثمّ لم يفرغ النّاس من عبورهم حتّى غربت الشّمس وفات صلاة العصر الجمهور ، فتكلّموا في ذلك ، فسأل اللّه تعالى ردّ