اينجا مىگويند توريه كن . تو مجبورى بگويى نه ، ولى براى اينكه روحت به دروغ گفتن عادت نكند و آلوده به خيال دروغ نشود ، در اين يك مورد استثنايى - كه در عمر يك يا دو بار ممكن است براى انسان پيش بيايد - مثلًا وقتى مىگويد كه آيا تو او را ديدى ، بگو نه ؛ مقصود اين است كه ديروز نديدم . در دلت آن را خطور بده و لفظت را چنين بگو براى اينكه روحت عادت به انحراف نكند ؛ در كجا ؟ در جايى كه مجبورى خلاف بگويى ، يعنى در جايى كه از راستى فتنه برمىخيزد ؛ نه اينكه انسان در هر موردى كه منافع خودش اقتضا مىكند دروغ بگويد به شكل توريه ، يعنى مطلبى را بگويد كه طرف از لفظ يك مطلب مىفهمد و او در دلش چيز ديگرى را خطور مىدهد . آن همان دروغ است و با دروغ فرق نمىكند .
اگر توريه در شكلى كه بعضى از مردم عمل مىكنند - نه در آن موردى كه من گفتم - راست [ و درست ] باشد ما خدا را بيچاره كردهايم يعنى كار خودمان را كردهايم ، از قانون هم فرار كردهايم .
اگر اين رباهايى كه ما مىخوريم و شكل شرعى به آن مىدهيم واقعاً درست باشد خدا و قرآن را بيچاره كردهايم . اينهمه حرفهايى كه قرآن راجع به ربا گفته است : لاتَظْلِمونَ وَ لاتُظْلَمونَ « 1 » و . . . اگر اين قضايا با اين كلاههاى شرعى درستشدنى باشد ما خدا را خوب بيچاره كردهايم ؛ يعنى بر خلاف آنچه كه او مىخواسته نشود ، راه برايش پيدا و كار خودمان را كردهايم ، حرف هم نتوانسته به ما بزند ؛ اين به معناى بيچاره شدن خداست . ولى خدا را نمىشود بيچاره كرد ، سر خدا هم نمىشود كلاه گذاشت . وَ انّا ظَنَنّا انْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِى الْارْضِ . روح قضيه برمىگردد به اينكه ديگر يقين كرديم كه سر خدا نمىشود كلاه گذاشت ؛ يعنى اى بشر ! شما هم مثل اينها گاهى مىخواهيد سر خدا كلاه بگذاريد ، بدانيد كه سر خدا نمىشود كلاه گذاشت .
وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً همچنين نمىتوانيم با فرار بيچارهاش كنيم ، از قانون خدا فرار كنيم كه اساساً مصداق آن نباشيم . مثل اينكه انسان مىداند كه اگر فلان چيز را ببيند برايش تكليف ايجاد مىشود ؛ مىگويد اگر من فلان موضوع را ببينم و نكنم كه خلاف شرع است ؛ چشمانم را مىبندم كه نبينم . با اين « چشمانم را ببندم تا نبينم » ديگر من فرار كردم و تكليف ندارم چون من چشمهايم را بستم كه اصلًا نبينم .
هامش
( 1 )
. بقره / 279 .