خصوصى بايد رفت ديد و دردهاى آنها را به طور خصوصى دريافت كرد و اين دعوت خصوصى گاهى اثرى مىبخشد كه دعوتهاى عمومى نمىبخشد . ثُمَّ انّى اعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اسْرَرْتُ لَهُمْ اسْراراً به هر دو گونه رفتار كردم ، علنى و جهار ، و سرّى و خصوصى .
مىرفتم افراد را مىديدم ، در كنارشان مىنشستم ، با آنها حرف مىزدم ، به طور خصوصى درد دل مىكردم . اين كار را هم كردم ، چون گاهى اين كار اثرى دارد كه آن دعوتهاى علنى و عمومى ندارد .
يك تجربهء عينى
اين مطلب را به مناسبت « وَ اسْرَرْتُ لَهُمْ اسْراراً » مىگويم : اوايل تحصيل ما در قم ، در حدود سال 1320 ، من سفرى به اصفهان رفتم . چون يكى از دوستانمان ، هممباحثهء ما « 1 » ، اهل نجفآباد بود با همديگر به نجفآباد رفتيم . در آنجا من با يك آقاى پيرمردى آشنا شدم - خدايش بيامرزد - به نام حاج شيخ احمد نجفآبادى . ما در قم مىديديم هيچ جا به اندازهء نجفآباد اصفهان طلبه ندارد . در همان زمان - با اينكه آن وقت طلبهء قم مثل حالا زياد نبود - پنجاه شصت طلبه فقط از نجفآباد بود . هيچ نقطهء ديگر كه به اندازهء آنجا باشد ، بلكه شهرهاى بزرگ هم ، اين قدر طلبه نداشت . چطور شده كه اينها اينقدر طلبه دارند ؟ به مردى در خود نجفآباد كه پسر خود او هم طلبه بود - و طلبهء خوبى هم بود - برخورد كردم . الآن هم آن مرد ، زنده و پيرمرد است . او جريان زندگى خودش را گفت و ما فهميديم كه اين آقا شيخ احمد چه رمزى در اين نجفآباد بهكار برده كه اينگونه شده است .
آن مرد مىگفت من تا حدود بيست و پنجسالگى يك آدمى بودم كه نسبت به مسائل مذهبى خيلى لاقيد و بىاعتنا بودم ، و بالخصوص جريانى را هم نقل مىكرد كه پدر من مرده بود ؛ وصيّش يك آقاى پيشنمازى بود و او بعد با ما كه صغير بوديم چگونه رفتار كرد و من ديگر از دين و مذهب و همه چيز تنفر داشتم . روزى ما در باغمان مشغول زراعت بوديم ( زارع بود و هنوز هم زراعتكارى داشت ) ديديم يك آقايى براى اولين بار پيدا شد و آمد در باغ . با خود گفتم بلا رسيد ؛ حالا اين آمده از جان ما چه مىخواهد ؟ لابد آمده كه از ما چيزى به يك عنوانى بگيرد . برعكس تا
هامش
( 1 ) . [ آيتاللَّه منتظرى ]