همينجور . هركسى كه آمد در مسجد دامن گدايىاش را پهن كرد كه نبايد به او پول بدهند . بايد به او گفت : چه مىگويى ؟ مىگويد : زن دارم ، بچه دارم ، هيچ چيز ندارم .
بسيار خوب ، خانهات كجاست ؟ آدرس بده ما به آنجا مىآييم . وقتى اين كار را بكنيد بيشترِ اين سائلها مىروند و ديگر نمىآيند ، چون ما اين را امتحان كردهايم .
در چند سال پيش كه من در مسجد هدايت بودم اين كار را مىكردند . هركس كه مىآمد و مىگفت : فقيرم ، غريبم ، اهل فلان شهر هستم ، مىخواهم به آنجا بروم كرايه ندارم ، كرايهام فقط بيست و پنج تومان مىشود ، يك بانى پيدا بشود ؛ مىگفتيم كجا مىخواهى به روى ؟ فلان جا . بسيار خوب ، ما به فلان گاراژ مىگوييم بليط تو را بدهد ما با او حساب مىكنيم . مىرفت و ديگر نمىآمد .
اين است كه در مورد سائلها و نيز محرومها بايد تحقيق كرد تا محرومها محرومتر نشوند . نبايد يك كسى گناهش عفت و آبرودارىاش باشد و آن ديگرى سرمايهاش پررويىاش باشد . بايد تحقيق كرد ؛ محروم را بايد به دست آورد ، سائل را هم بايد به دست آورد كه آيا اين سائل ، كلّاش حرفهاى است يا چنين نيست .
داستان معروفى است كه در كتب ما نوشتهاند . داستان بسيار معتبرى است و من آن را در داستان راستان آوردهام . حتماً اسم سيدمهدى بحرالعلوم را شنيدهايد ؛ از بزرگان علماى ماست « 1 » . . .
هامش
( 1 ) . [ چند دقيقه از آخر بحث ضبط نشده است ولى ظاهراً استاد شهيد داستان 86 از جلد دوم كتاب داستان راستان با نام « عتاب استاد » را نقل كردهاند كه متن آن چنين است : ]
سيد جواد عاملى ، فقيه معروف ، صاحب كتاب مفتاحالكرامة ، شب مشغول صرف شام بود كه صداى در را شنيد . وقتى كه فهميد پيشخدمت استادش سيد مهدى بحرالعلوم دم در است با عجله به طرف در دويد . پيشخدمت گفت : « حضرت استاد شما را الآن احضار كرده است . شام جلو ايشان حاضر است اما دست به سفره نخواهند برد تا شما برويد . »
جاى معطلى نبود . سيد جواد بدون آنكه غذا را به آخر برساند ، با شتاب تمام به خانهء سيد بحرالعلوم رفت . تا چشم استاد به سيدجواد افتاد ، با خشم و تغيّر بىسابقهاى گفت : « سيد جواد ! از خدا نمىترسى ، از خدا شرم نمىكنى ؟ ! »
سيد جواد غرق حيرت شد ، كه چه شده و چه حادثهاى رخ داده ؟ ! تاكنون سابقه نداشته اينچنين مورد عتاب قرار بگيرد . هرچه به مغز خود فشار آورد تا علت را بفهمد ممكن نشد . ناچار پرسيد : « ممكن است حضرت استاد بفرمايند تقصير اينجانب چه بوده است ؟ »
- هفت شبانهروز است فلان شخص همسايهات و عائلهاش گندم و برنج گيرشان نيامده . در اين مدت از بقال سر كوچه خرماى زاهدى نسيه كرده و با آن بسر بردهاند . امروز كه رفته است تا باز خرما بگيرد ، قبل از آنكه اظهار كند ، بقال گفته نسيهء شما زياد شده است . او هم بعد از شنيدن اين جمله خجالت كشيده تقاضاى نسيه كند ، دست خالى به خانه برگشته است و امشب خودش و عائلهاش بىشام ماندهاند .
- به خدا قسم من از اين جريان بىخبر بودم ، اگر مىدانستم ، به احوالش رسيدگى مىكردم .
- همهء داد و فريادهاى من براى اين است كه تو چرا از احوال همسايهات بىخبر ماندهاى ؟ چرا هفت شبانهروز آنها به اين وضع بگذرانند و تو نفهمى ؟ اگر باخبر بودى و اقدام نمىكردى كه تو اصلًا مسلمان نبودى ، يهودى بودى .
- مىفرماييد چه كنم ؟
- پيشخدمت من اين مجمعهء غذا را برمىدارد ، همراه هم تا دم در منزل آن مرد برويد ، دم در پيشخدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش كن كه امشب باهم شام صرف كنيد . اين پول را هم بگير و زير فرش يا بورياى خانهاش بگذار ، و از اينكه دربارهء او كه همسايهء توست كوتاهى كردهاى معذرت بخواه . سينى را همان جا بگذار و برگرد . من اينجا نشستهام و شام نخواهم خورد تا تو برگردى و خبر آن مرد مؤمن را براى من بياورى .
پيشخدمت سينى بزرگ غذا را كه انواع غذاهاى مطبوع در آن بود برداشت و همراه سيدجواد روانه شد . دم در پيشخدمت برگشت و سيدجواد پس از كسب اجازه وارد شد . صاحبخانه پس از استماع معذرتخواهى سيدجواد و خواهش او دست به سفره برد . لقمهاى خورد و غذا را مطبوع يافت . حس كرد كه اين غذا دستپخت خانهء سيدجواد ، كه عرب بود ، نيست ، فوراً از غذا دست كشيد و گفت : « اين غذا دستپخت عرب نيست ، بنابراين از خانهء شما نيامده . تا نگويى اين غذا از كجاست من دست دراز نخواهم كرد . »
آن مرد خوب حدس زده بود . غذا در خانهء بحرالعلوم ترتيب داده شده بود . آنها ايرانىالاصل و اهل بروجرد بودند و غذا غذاى عرب نبود . سيدجواد هرچه اصرار كرد كه تو غذا بخور ، چه كار دارى كه اين غذا در خانهء كى ترتيب داده شده ، آن مرد قبول نكرد و گفت : « تا نگويى دست دراز نخواهم كرد . » سيد جواد چارهاى نديد ، ماجرا را از اول تا آخر نقل كرد . آن مرد بعد از شنيدن ماجرا غذا را تناول كرد ، اما سخت در شگفت مانده بود . مىگفت : « من راز خودم را به احدى نگفتهام ، از نزديكترين همسايگانم پنهان داشتهام ، نمىدانم سيد از كجا مطلع شده است ! » ( الكنى و الالقاب ، محدث قمى ، ج 2 / ص 62 )
سرّ خدا كه عارف سالك به كس نگفت در حيرتم كه بادهفروش از كجا شنيد ؟ !