پيوسته هستند و از يكديگر جدا نيستند . يك مو كه در بدن انسان هست و يك رگ كه در بدن انسان هست ، به يكديگر متصل و مرتبطند و بىارتباط با يكديگر نيستند .
اما اگر فرض كنيد ما به جاى يكى از سلولهاى خون مىبوديم ، يكى از گلبولهاى سفيد يا قرمز خون مىبوديم آيا مىتوانستيم تصور كنيم كه جزء يك اندام بزرگ هستيم كه همهء اجزاء اين اندام با يكديگر وابسته هستند ؟ نه . اما حالا ما مىتوانيم اين را بفهميم . يك سلول در داخل بدن اگر عقل و شعورش از يك انسان هم بيشتر باشد براى او چنين مطلبى قابل تصور نيست ، اما اين اصل وابستگى در واقع هست .
اين بزرگان گفتهاند كه تمام عالم حكم يك اندام را دارد .
ميرفندرسكى در زمان صفويه بوده و معاصر ميرداماد است . مرد حكيم فيلسوفى است و بعلاوه مرد وارستهاى بوده كه اغلب در زىّ علما و متشخّصين در نمىآمده و خيلى آزادمنش زندگى مىكرده است . با يك لباس سادهاى هر جا مىخواست مىرفت . ولى در عين حال مرد بسيار فاضلى است . هندوستان هم رفته بود ، با فلسفهء هند هم آشنا بوده و گويا كتابهايى هم در فلسفهء هند ترجمه كرده است .
اهل رياضيات و فلسفه بوده ، مرد عارف مشربى بوده است . آدم عجيبى بوده كه شاه عباس از اين جهتش رنج مىبرد و از طرفى مىخواست مير بيايد در محضر او ولى مىخواست مير تعيّن خودش را حفظ كند . اما به او مىگفتند ما مير را در فلان كوچه ديديم كه سر فلان معركه ايستاده بود و معركه را تماشا مىكرد . مىگويند روزى شاه عباس خواست به كنايه منعش كند ، به او گفت عجيب است از بعضى علما كه ما مىشنويم مىروند آنجا كه مركز اراذل و اوباش است مىايستند .
( خواست به مير بفهماند . ) مير گفت : نه ، من هر روز آنجا هستم هيچ كدام از علما را آنجا نديدهام ( خندهء حضار ) . شاه عباس سكوت كرد ، ديد با اين نمىشود حرف زد .
اينگونه مردى بوده است . يك رباعى دارد ، مىگويد :
حق ، جان جهان است و جهان همچو بدن * اصناف ملائك چو قواى اين تن
افلاك و عناصر و مواليد ، اعضا * توحيد همين است و دگرها همه تن
حال براى علماى امروز ، بالخصوص از صد سال پيش به اين طرف ، اين اصل جلب نظر كرده است به طورى كه در فيلسوفان عصر ما هگل بالخصوص روى اين