انسان است . از نظر جسم ، خودش در رحم خودش را نساخته است ، او را تمام كردهاند ؛ از نظر روح ، در عالم دنيا خودش بايد خودش را تمام كند و بسازد .
اين است كه قلم قضا و قدر را در دنيا به دست خود انسان دادهاند ، نقاشى و رسم و طراحى و مهندسى ساختمان روحى انسان را در دنيا به خود انسان دادهاند .
مدلها را هم به انسان معرفى كردهاند : انسانهاى كامل ، انسانهاى شرور ؛ گفتهاند مىخواهى خودت را مطابق اين مدل بساز ، اين پيغمبر است ، اين على است ، اين امام حسن است ، اين امام حسين است ، اين سلمان است ، اين ابوذر است ؛ آن ديگرى فرعون است ، هامان است ، نمرود است ؛ اختيار باتوست ، مىخواهى چشم روحت را مثل آن بساز يا مثل اين ، ابروى روحت را مثل آن بساز يا مثل اين ، رنگ روحت را مثل آن بساز يا مثل اين . اين را مىگويند « خُلق » . حالات روحى انسان وقتى كه به صورت ملكه دربيايد « خُلق » گفته مىشود .
سخن روانشناسان
روانشناسان حرف خوبى مىگويند ، همان كه حكما به اين تعبير گفتهاند كه انسان از نظر روحى بالقوه به دنيا مىآيد . مىگويند انسان وقتى كه به دنيا مىآيد ، از نظر حالات روانى حكم مادهء شلى را دارد كه قابل سفت شدن است ، آن را در هر قالبى بريزيد مطابق همان قالب سفت و محكم مىشود ، مثل گچ . گچى كه روى آن آب ريختهاند ابتدا يك مادهء شل است . اين مادهء شل را در هر قالبى بريزيد ظرف نيم ساعت به شكل آن قالب درمىآيد . اگر بخواهيد از آن يك سر انسان بسازيد ، چنانچه قبلًا قالب سر يك انسان را ريخته باشيد و اين ماده را در آن بريزيد و بعد از مدتى بيرون بياوريد ، مىبينيد مثلًا سر سقراط از آن بيرون مىآيد . اگر آن را در قالب موش بريزيد موش بيرون مىآيد . انسان از نظر حالات روانى در ابتدا همان حالت مادهء شل را دارد ولى تدريجاً تغييرشكل پيدا مىكند ، البته نه به آن سرعتى كه مادهء گچ تغيير شكل پيدا مىكند ؛ و هرچه عمر انسان به پايان خود نزديكتر مىشود قابليت دگرگونى او كمتر مىشود ؛ يعنى براى يك بچهء شيرخوار كه تازه پدر و مادر را تشخيص مىدهد ، اين ماده شلتر و قابل انعطافتر است ، سه ساله كه مىشود قابليت انعطافش كمتر است چون اندكى شكل مىگيرد ، پنج ساله كه شد كمتر است ، پانزده ساله از آن كمتر ، سى ساله از آن كمتر ، شصت ساله از آن كمتر ، هشتاد ساله از