داستان مرگ مأمون
داستان مرگ مأمون داستان عجيبى است . مسعودى در مروجالذهب مىنويسد كه مأمون در يكى از جنگهايش ( گويا با روم جنگيده بود ) « 1 » با يك لشكر فوقالعاده جرّارى لشكركشى كرده بود ؛ در حدود صد هزار نفر سپاهش شمرده مىشدند .
دشتى را در همين قسمتهاى شمال سوريه نام مىبرد به نام « پرسوس » كه دشت بسيار باصفايى بود . وقتى مأمون برمىگشت ، اين دشت باصفا را ديد ، خيلى خوشش آمد ، دستور داد همين جا اطراق شود . چشمهء بسيار بزرگى آنجا بود و آب بسيار سردى از زمين مىجوشيد . اين چشمه به قدرى باصفا بود كه آن ريگهاى زير كاملًا پيدا بود . دستور داد تخت و خرگاهش را همانجا زدند . نشسته بود و غرق در خيالات و افكار خودش بود . در اين بين ، در همان جلوى چشمه كه استخرمانندى بود ناگهان يك ماهى سفيد بسيار زيبايى پيدا شد . مأمون هوس كرد همين ماهى را بگيرند و كباب كنند . گفت : غوّاص بيايد اين را بگيرد . فوراً مردى آمد و خودش را در آب انداخت و اين ماهى را در همان داخل آب گرفت ( غوّاص خيلى ماهرى بود ) و به دست مأمون داد . چون حيوان هنوز زنده بود يك تكانى به خودش داد و دوباره پريد در آب . آبى به بدن مأمون پاشيد . دو مرتبه غوّاص پريد كه ماهى را بگيرد ، و گرفت . ولى بعد از آنكه همين آب از بدن اين ماهى به بدن مأمون پاشيد - چون سرد بود يا وضع ديگرى داشت - يك حالت رعشهاى در او پيدا شد يعنى احساس لرز كرد . ماهى را گرفتند و بعد دستور داد كباب كردند . مأمون احساس كرد كه حالش خوش نيست ، سرما سرمايش مىشود ، و كمكم تب كرد . طبيب آوردند و بسترى شد .
دم به دم بر تبش افزوده مىشد . هر چه رويش لحاف و چيزهاى گرمكننده مىانداختند ، مىگفت : بيشتر مرا بپوشانيد سرمايم مىشود . هر چه مىانداختند ديگر فايده نمىكرد .
« بُختيشوع » و « ابن ماسويه » دو طبيب درجه اول بودند كه همراهش بودند ، آمدند و او را كاملًا معاينه كردند . چيزى تشخيص ندادند و نتوانستند بفهمند . بعد از مدتها يك عرق خاصى و يك رطوبت لزج و چسبندهاى از بدنش بيرون آمد ؛ يك
هامش
( 1 ) . آن زمان ، استانبول فعلى و قسطنطنيهء قديم مركز روم بوده است و اين قسمت سوريه و اطراف آنتقريباً مرز دنياى اسلامى شمرده مىشد ، بعد در دورههاى سلاطين عثمانى و سلطان محمد فاتح بود كه آن مناطق را فتح كردند و خلافت شرقى مسيحيت را برچيدند .