« فلك » قدما مىشود . ولى سمائى كه قرآن مىگويد ، يعنى آن كه در بالا قرار گرفته است ؛ ديگر ندارد كه آن كه در بالا قرار گرفته ، دور زمين مىچرخد يا نمىچرخد .
ولى ما چون فعلًا لغتى نداريم كلمهء « آسمان » را به كار مىبريم بدون اينكه مفهوم چرخيدن را - چون در لغت عربىاش نيست - منظور كرده باشيم . قرآن به طور مسلّم از حقيقتى به نام « هفت سماء » نام برده است و اين هفت سماء را به شكل هفت طبقه نام برده است ، يعنى يكى بعد از ديگرى . اين جاى شك و شبهه نيست . و باز اين مسأله كه ما نزديكترينِ آنها را با ستارگان مزين كردهايم ، يعنى نزديكترين آسمانها به ما ( نه آن دومى ، نه آن سومى ، نه آن هفتمى ) مزين است به اين قنديلها و چراغها ، به اين ستارهها ، اين مقدار مطلبى است كه از قرآن كاملًا و در نهايت روشنى ثابت مىشود .
ما مطلبى را كه از قرآن استنباط كنيم هيچ اصرارى نداريم كه حتماً آن را با علم روز منطبق كنيم ، چون علم بشر متغير است ، در هر دوره و زمانى يك نظريهاى دارد كه در زمان ديگر نيست ، گو اينكه براى خود بشر هر چه كه در زمان خودش هست امرى است مسلّم . آنچنان كه امروز براى ما يك سلسله مسائل از نظر علمى مسلّم است ، در دويست سال پيش و پانصد سال پيش و هزار سال پيش همان نظريهء هيئت بطلميوسى براى آنها صد درجه مسلّمتر و يقينىتر و قطعىتر بود . ما اصرار نداريم كه آنچه را كه در قرآن آمده است حتماً تطبيق كنيم با آنچه كه علوم قديم گفتهاند يا علم جديد مىگويد . اى بسا مسائلى باشد كه فعلًا در اين زمان براى ما يك مشكل و لاينحل باشد ، بعد در دورههاى ديگر كه علوم بشر پيشرفت بيشتر مىكند مسأله حل شود .
ولى آنچه كه ما مىدانيم اين است كه اين مطلبى كه در قرآن آمده است اگر نخواهيم هيچگونه توجيه و تأويلى در آن بكنيم ، با هيئت قديم متضاد است و با هيئت جديد متضاد نيست ولى منطبق نيست . ايندو با هم فرق مىكنند . با هيئت قديم متضاد است ، يعنى اين ضد آن است ، از چند جهت . اول ، آنها نُه فلك مىگفتند و قرآن مىگويد : هفت تا . ثانياً آنها شديداً معتقد بودند كه اين سيارات هفتگانه - كه از ماه شروع كرده بودند ، بعد عطارد ، بعد خورشيد ، بعد مريخ ، مشترى ، زحل - هر كدام در يكى از آسمانها قرار دارد و در آسمان هشتم همهء ستارگان ديگر قرار دارد .
آسمان نهم هم اطلس است يعنى هيچ ستارهاى در آن نيست . قهراً اين سؤال را در
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 511
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥١١