از همان قدم اول « براىِ » ندارد تا به قدم دوم برسد . كارى است كه فقط همان كار است و براى هيچ انجام شده است ، كارى است غيرحكيمانه ، غيرعاقلانه . اگر انسان كارى انجام دهد كه اگر از او بپرسند براى چه چنين مىكنى ، « براى » نداشته باشد ، اين كار را مىگوييم پوچ ، باطل .
برمىگرديم به كارهاى بامعنا و غيرپوچ . آنجا كه در آخر ، امرى مثل سعادت فرد مطرح مىشود معنايش اين است كه اين امر يك كمال است . خود كمال ، ديگر براى انسان مطلوب بالذات است و نه تنها براى انسان بلكه در عالم خلقت [ كمال ، مطلوب بالذات است . ]
قرآن منطقش اين است كه خلقت آسمانها و زمين از آن جهت كه منتسب به ذات حق است يك كار پوچ و بيهوده نيست . اين يك امر بديهى است كه هر چيزى وجودش كمال است و نيستىاش نقص . وجود عالم بر عدمش رجحان داشته است يعنى نفس وجود دادن به آن كمال بوده است و علاوه بر اين چون عالم ما عالم حركت است و هر موجودى بايد تدريجاً به منتهاى كمال خود برسد پس خدا عالم را خلق كرده است تا موجودات به نهايت كمال خودشان برسند . قرآن حرفش اين است كه نه تنها انسان بلكه همهء موجودات قافلهاى هستند كه به طرف عالم آخرت حركت مىكنند و براى همهء آنها عالم آخرت هست . اگر نشئهء بعد از اين دنيا كه نشئهء بقا و جاودانگى است و نشئهاى است كه كِشتهها در آنجا به ثمر مىرسد نبود ، كار اين دنيا عبث بود ، همانطور كه اگر دورهء كِشت داشته باشيم و دورهء درو نداشته باشيم عبث است . خدا خلقت را به حق آفريده است و خلقت پوچ نيست و معنا دارد . روح آخرت يعنى بازگشت اشياء به سوى خداوند ؛ از خداوند به وجود آمدهاند و به خداوند بازمىگردند . اگر از خدا بهوجود مىآمدند و به خدا باز نمىگشتند ، خلقت باطل بود .
يك مقدمه براى قيامت همين مسأله است كه آفرينش به حق به پا شده است ، آفرينش پوچ و باطل نيست ، آفرينش « براىِ » دارد . اما بايد توجه داشت كه اين در فكر كوچك ماست كه به سعادت فرد و سعادت اجتماع كه مىرسيم در اين نقطه مىايستيم ، ولى اگر كسى اين « براىِ » ها را خوب تعقيب كند مىبيند آن چيزى كه همهء « براىِ » ها به آنجا منتهى مىشود خودِ خداست ؛ آن نهايتى كه وقتى به آنجا مىرسند ديگر آنجا نهايت كار است و آنجاست كه همه چيز به پايان مىرسد خداى
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 352
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٥٢