يك آستر . ] شعر نصاب مىگويد : « الظِّهارَة ابره دان و الْبِطانَة آستر » . عرب رويهء پارچهء لباس را « ظهاره » مىگويد و آستر را « بطانه » . اين تشبيهى است كه قرآن مىكند . مىفرمايد در جامعه از غير خود بطانه نگيريد . خيلى تعبير عجيبى است ! يعنى در جامعهء مسلمان ، غير مسلمان هم شركت داشته باشد مانعى ندارد ولى يك وقت هست به صورت ظهاره شركت دارد ، پارچهء رو ، يعنى پارچهء شناخته شده ، آن كه ديده مىشود ، [ و يك وقت به صورت بطانه و آستر ؛ ] يعنى تشكيلات جامعهء اسلامى يك كارهاى علنى دارد ، يك كارهاى سرّى و مخفى مثل آن كارهايى كه به سياست اجتماع مربوط است . غير مسلمان بخواهد كارهايى در جامعهء اسلامى داشته باشد كه روست ، مثلًا تجارت يا زراعت داشته باشد ، مانعى ندارد ؛ اما غير مسلمان را در اسرار جامعهء مسلمان ، در كارهاى اساسى و پنهانى و نهانى و كارهايى كه در زير و باطن اجتماع است [ شركت دادن ، جايز نيست . ]
لزوم مسلكى بودن «
لاتَتَّخِذوا عَدُوّى وَ عَدُوَّكُمْ اوْلِياءَ تُلْقونَ الَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ » شما القاء دوستى ميان خود و آنها برقرار مىكنيد . القاء مودّت يعنى در دل مودّتى نسبت به آنها داريد ؛ علاقهاى پيدا مىكنيد و بعد اين علاقه را آشكار و ظاهر مىسازيد و روابط دوستانه با آنها برقرار مىكنيد « وَقَدْكَفَروا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ » در حالى كه آنها كفر مىورزند . ( هميشه گفتهايم كه مفهوم « كفر » صرفِ قبول نكردن اسلام نيست ، قبول نكردن و به عناد و ستيزه برخاستن است . ) و حال آنكه آنها با حقى كه بر شما نازل شده و براى شما آمده است ( يعنى همين پيام خدا ، همين قرآن ) ستيزه مىكنند . معنايش اين است :
پس مسلكى بودن كجا رفت ؟ آنها اينقدر نسبت به دين و ايمان و مسلك شما مخالفت مىكنند ، باز شما آنها را برادرخواندهء خودتان قرار دادهايد ؟ ! « يُخْرِجونَ الرَّسولَ وَ ايّاكُمْ انْ تُؤْمِنوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ » اينها مردمى هستند كه پيامبر را و شما را از شهر و ديارتان اخراج كردند به گناه اينكه به ربّ خودتان ، به پروردگارتان ايمان آورديد . چرا فراموش مىكنيد ؟ اينها نگذاشتند كه پيغمبر و شما در زادگاه خودتان زندگى كنيد ، شما را مجبور به مهاجرت كردند ( واقعاً هم مجبور به مهاجرت كردند يعنى اگر به آنها آزادى مىدادند مهاجرت نمىكردند ) ، شما را از شهر و ديارتان اخراج كردند به گناه ايمانتان ؛ ايمان به چه ؟ آيا به يك بيگانه ؟ مثل اينكه مردم