شويم ؛ چنين كسى خودش را فراموش كرده و خودش را گم كرده و نتيجه اين است كه يك عمر تلاش مىكند و خيال مىكند براى خودش تلاش كرده ، نمىفهمد كه براى « ناخود » تلاش كرده است . زمانى خودش را مىبيند « وَلَقَدْ جِئْتُمونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ اوَّلَ مَرَّةٍ » « 1 » مىبيند دستش خالىِ خالى است ، تمام كارهايى كه كرده هيچ چيزش براى اين خود واقعىاش نيست .
تشبيه عالى مولوى
مولوى تشبيه بسيار عالىاى مىكند ؛ چنين شخصى را تشبيه مىكند به كسى كه زمينى دارد و مىخواهد آن را بسازد . زحمت مىكشد ، آجر مىبرد ، بنّا و عمله مىبرد ، لوازم مىبرد ، پول خرج مىكند و آنجا را حسابى مىسازد . ولى وقتى كه مىخواهد اسبابكشى كند مىفهمد كه خانه را روى زمين همسايه ساخته و زمين خودش لخت و عور مانده است . آن ساعتى كه مىخواهد منتقل شود مىبيند آن جايى كه كار كرده مربوط به او نيست ، مال كس ديگر بوده و زمين خودش باير باقى مانده است . مىگويد :
در زمين ديگران خانه مكن * كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه ، تن خاكىّ تو * كز براى اوست غمناكىّ تو
تا تو تن را چرب و شيرين مىدهى * گوهر جان را نيابى فربهى
تو همواره مىخواهى به تن لقمه برسانى ، جان را گرسنه نگه داشتهاى دائماً تن را سير مىكنى ، آن را لاغر نگه داشتهاى اين را چاق مىكنى .
گر ميان مِشك تن را جا شود * وقت مردن گند آن پيدا شود
مىگويد يك عمر اگر تن را در مِشك بخوابانى ، تا مُردى خود بهخود مىگندد ، چارهاى نيست جز اينكه در زير خاكها دفنش كنند كه بوى گندش بيرون نيايد .
مِشك را بر جان بزن بر تن ممال * مشك چِبود نام پاك ذوالجلال « 2 »
قرآن مىگويد اگر انسان خدا را بشناسد و خدا را در ياد داشته باشد خودش را هم گم نمىكند ، در باره خودش اشتباه نمىكند ، خودش را با غير خودش عوضى
هامش
( 1 ) . انعام / 94 .
( 2 ) . يعنى ذكرالله .