اگر آن طرف بخواهد بزند بايد اول افراد خودش را بزند . اين مسأله را فقها طرح كردهاند كه اگر ما ديديم دشمن هجوم آورده و گروهى مسلمان بىگناه را سپر خودش قرار داده است ، امر ما داير است ميان يكى از دو كار : يا اين عده بىگناه را بكشيم تا بتوانيم جلو هجوم دشمن را بگيريم و يا اينكه به خاطر اين بىگناهها دست از مبارزه برداريم ، تسليم دشمن باشيم كه دشمن چه مىكند . مىگويند اينجا براى شما جايز است كه همين بىگناهها را به دست خودتان بكشيد ( البته آنها شهيدند در راه خدا ) براى اينكه جلو پيشروى دشمن را بگيريد ، زيرا اگر اين كار را نكنيد ، بعد دشمن مىآيد بيشتر از آنها را مىكشد ، همانها را مىكشد بعلاوهء يك عده افراد ديگر .
پس امر داير است ميان اهم و مهم كه ما خون اين عده بىگناه را اينجا حفظ كنيم ولى در ازاى آن خون عدهء بيشترى بىگناه را هدر بدهيم يا اين عده بىگناه را با دست خودمان سر ببُريم براى اينكه جلو خونهاى ديگر گرفته شود ؟ فقه اجازه مىدهد ، مىگويد اين كار را بكنيد .
تضاد ميان عاطفه و عقل
حال منطق و عقل در اينجا چه مىگويد ؟ آيا عقل مىگويد بىگناهها را نبايد كشت به هر قيمتى كه تمام مىشود ؟ يا عقل مىگويد بىگناه را بىجهت نبايد كشت و گاهى بىگناه با جهت كشته مىشود و بايد هم كشته شود ، مثل خودِ رفتن سرباز به ميدان جنگ كه بالاخره كشته خواهد شد ؛ يعنى اينجا تضاد است ميان عاطفه و عقل .
خيلى جاها ميان عاطفه و عقل تضاد واقع مىشود . يك كار را عقل مىگويد بكن ، عاطفه مىگويد نكن . آن كه محكومِ عاطفه است نمىكند و آن كه محكومِ حكم عقل است مىكند ، نظير همين مثالهاى معروف كه بچهاى احتياج دارد به يك عمل جراحى ، اگر به مادر كه خيلى اهل عاطفه است بگويى ، بچه را مىكِشد بغل خودش ، مىگويد من حاضر نيستم مثلًا شكم او را باز كنند يا دست او را احياناً ببُرند .
عاطفهاش به او اجازه نمىدهد . ولى عقل چه مىگويد ؟ همان مادر اگر فكر قويترى داشته باشد ، چنانچه از گفته پزشك يقين پيدا كرد كه بريدن دست اين بچه يگانه راه نجات اوست ، مىگويد اينكار را بكن . خود بچه چطور ؟ او كه محال است تسليم بشود . مولوى اين مثال را به حجامت ذكر مىكند يعنى خود بچه را با مادر مقايسه مىكند ، مىگويد :
طفل مىلرزد ز نيش احتجام * مادر مشفق در اين غم شادكام
همهء جراحيهايى كه در دنيا مىشود همينطور است . دندان كه فاسد مىشود انسان آن را با كمال تأسف مىكِشد اما متأسف است كه چرا فاسد شده كه حالا بايد كَند و دور انداخت . ولى بعد از اينكه فاسد شده ، ديگر آدم عاقل نمىگويد فاسد را بايد نگه داشت . فاسد اگر باشد سالمها را هم فاسد مىكند . اين يك مطلب .
مصداق افساد در زمين
مثل مسألهء تترّس اسمش فساد در زمين نيست . اگر هدف ، صحيح نيست اصل كار غلط است . اما اگر هدف صحيح است ، به خاطر هدف صحيح [ با ترجيح اهم بر مهم ] كارى را انجام دادن فساد نيست . فساد ، كارهاى كينهتوزى است ، يعنى كارهايى كه هيچ ربطى به اين قضيه ندارد . فرض كنيد پيرمردى در يك گوشهاى هست ؛ اين اثرى در كار جنگ ندارد . آن كه اسلام مىگويد : « قاتِلوا فى سَبيلِاللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلونَكُمْ وَ لا تَعْتَدوا » [ لا تَعْتَدوا ] يعنى كارهايى كه تأثير در تاكتيكهاى هدفى ندارد و فقط ناشى از عقده و احساسات و كينهتوزى است [ انجام ندهيد . ] بر اساس كينهتوزى هيچكارى نبايد كرد . دشمن را هم نبايد بر اساس كينهتوزى كشت ؛ دشمن را هم بايد به خاطر ايمان به هدف كشت نه به خاطر كينهتوزى . هر كارى كه صرفاً به خاطر كينهتوزى باشد ( انسانى را مجروح كردن تا چه رسد به انسانى را كشتن ، خانهاى را خراب كردن ، درختى را قطع كردن ) جايز نيست . ولى اگر اصل كارى مشروع است و رسيدن به يك هدف بزرگتر متوقف بر چنين كارى هست البته بايد اين كار را كرد . از جمله اين است : آيا خراب كردن حصنها و باروهاى دشمن جايز است يا جايز نيست ؟ اگر حمله به دشمن جايز نيست كه هيچ چيزش جايز نيست ، اما اگر دشمن دشمنى است كه حتماً بايد سرزمينش را گرفت و تسخير كرد البته خراب كردن بارويش هم درست است ؛ خراب مىكنيم بعد بهترش را درست مىكنيم . اگر واقعاً در يك جا اين كار جزء تاكتيك جنگى قرار بگيرد ، براى خراب كردن روحيهء دشمن ، براى ارعاب دشمن كه مقاومت نكند و بعد كشتارْ كمتر صورت بگيرد [ اين كار جايز است . ] يهودىاى كه جانش به مالش بسته است ، همين قدر كه ببيند مالش مورد هجوم قرار گرفت زود روحيهاش را مىبازد .
اين است كه قرآن مىفرمايد : « ما قَطَعْتُمْ مِنْ لينَةٍ اوْ تَرَكْتُموها قائِمَةً عَلى اصولِها فَبِاذْنِ